گنجور

 
انوری

گرچه شب سقطهٔ من هر که دید

پاره‌ای از روز قیامت شمرد

عاقبت عافیت‌آموز را

گنج بزرگست پس از رنج خرد

من چو نیم دستخوش آسمان

کی برم از گردش او دستبرد

نقش طبیعی سترد روزگار

نقش الهی نتواند سترد

پی نبری خاصه در این حادثه

تانشوی بر سر پی همچو کرد

واقعه از سر بشنو تا به پای

پای براین راه جه باید فشرد

سوی فلک می‌شدم الحق نه زانک

تا بشناسم سبب صاف و درد

منزلتت گفت شوی بنگری

تا کلهیت آید از این هفت برد

خاک چو از عزم من آگاه شد

روح برو از غم هجرم بمرد

حلم مرا باز برو دل بسوخت

راه نکو عهدی ویاری سپرد

از فلکم باز عنان باز تافت

بار دگر زی کرهٔ خاک برد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مُرد مرادی نه همانا که مُرد

مرگ چنان خواجه نه کاری‌ست خُرد

جان گرامی به پدر باز داد

کالبد تیره به مادر سپرد

آنِ مَلِک با مَلِکی رفت باز

[...]

فرخی سیستانی

بوسه ای از دوست ببردم به نرد

نرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد

سرخی رخساره آن ماهروی

بر دو رخ من دو گل افکند زرد

گاه بخایید همی پشت دست

[...]

منوچهری

همتش از چرخ همی‌بگذرد

رایش در غیب همی‌بنگرد

هیبت او چنگل شیران درد

دولت او سعد ابد پرورد

مسعود سعد سلمان

بوالفرج ای خواجه آزادمرد

هجر و وصال تو مرا خیره کرد

دید ز سختی تن و جان آنچه دید

خورد ز تلخی دل و جان آنچه خورد

سخت بدردم ز دل سخت گرم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
انوری

عشق ترا خرد نباید شمرد

عشق بزرگان نبود کار خرد

بار تو هرکس نتواند کشید

خار تو هر پای نیارد سپرد

جز به غنیمت نشمارم غمت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه