گنجور

شمارهٔ ۱۶۰ - در شکایت دهر

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » مقطعات
 

جور یکسر جهان چنان بگرفت

که همی بوی عدل نتوان برد

وز بزرگی که نفس حادثه راست

می‌شناسم که فاعلیست نه خرد

وز طریق دگر شناخته‌ام

که ره جور جابران بسپرد

ماند یک چیز اینکه او چو بکرد

تختهٔ دیگران چرا بسترد

نه همه مغز به که لختی پوست

نه همه صاف به که بعضی درد

ور تو بر اتفاق و بخت نهی

چون کلاهی ببایدش زد و برد

عقل آغاز کار کم نکند

نه در این ماجرا کم است از کرد

وانکه قسمی به خویشتن بربست

خویشتن را شریک ملک شمرد

وانکه دست از چرا و چون بکشید

وقت تسلیم هم قدم نفشرد

خواجه دانی که چیست حاصل کار

تا نباید عنان به دیو سپرد

متفکر همی بباید زیست

متحیر همی بباید مرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

هانی نوشته:

اطلاعات ناقص منی که شعر شناس نیستم این گونه می گوید که این بیت را به دو صورت می توان خواند و در هر دو گونه هم معنای یکسانی دارد:
نه همه مغز به که لختی پوست**نه همه صاف به که بعضی درد
یکبار این طوری:
نه همه مغز؛ به که لختی پوست**نه همه صاف؛ به که بعضی درد
و یک بار دیگر اینطوری:
نه همه مغز به؛ که لختی پوست**نه همه صاف به؛ که بعضی درد

تا نظر بزرگان چه باشد؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام