گنجور

شمارهٔ ۱۳۱ - صفی‌الدین موفق هیزمی به انوری وعده کرد و حکیم غلام خود را به طلب آن فرستاد چون به وعده وفا نکرد این قطعه در هجو او گفت

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » مقطعات
 

صفی‌الدین موفق را چو بینی

بگویش کانوری خدمت همی گفت

همی گفت ای به وقت کودکی راد

همی گفت ای به گاه خواجگی زفت

اگر از من بپرسد کو چه می‌کرد

بگو در وصف تو دری همی سفت

به وصف حجرهٔ پیروزه در بود

که آمد گنبد پیروزه را جفت

به شب گفت اندرو بودم ز نورش

سواد شب ز چشمم ذره ننهفت

غلو می‌کرد کز حسنش زمین را

بهاری تا به روز حشر نشکفت

سحاب از آب چشمش صحن می‌شست

صبا از تاب زلفش فرش می‌رفت

درین بود انوری کامد غلامش

که هیزم نیست چون آتش برآشفت

مرا گفت از چهار انگشت مردم

که بر چارم فلک طنزش زند سفت

به استدعای خرواری دو هیزم

زمستانی چو خر در گل همی خفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام