گنجور

 
انوری

درد سر دل به سر نمی‌آید

پای از گل عشق برنمی‌آید

آوخ عمرم به رخنه بیرون شد

وین بخت ز رخنه درنمی‌آید

گفتم شب عیش را بود روزی

این رفت و زان خبر نمی‌آید

دل خانه فروش نام و ننگم زد

دلبر ز تتق به در نمی‌آید

از هرچه کند خجل نمی‌گردد

وز هرچه کنی بتر نمی‌آید

هم‌دست زمانه شد که در دستان

رنگش دو چو یکدگر نمی‌آید

پر کنده شدم وز آشیان او

یک مرغ وفا به پر نمی‌آید

بر هجر نویس انوری کارت

چون کارت به جهد برنمی‌آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

وصل تو به وهم در نمی‌آید

وصف تو به گفت برنمی‌آید

شد عمر و عماری وصال تو

از کوی امید در نمی‌آید

وصل تو به وعده گفت می‌آیم

[...]

صائب تبریزی

عشق تو ز دل بدر نمی آید

سیمرغ ز قاف برنمی آید

مأوای دل از دو کون بیرون است

این بیضه به زیر پرنمی آید

تر دامنی وصفای دل هیهات

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه