گنجور

 
عمعق بخاری

آن نه زلفست آنکه او برعارض رخشان نهاد

صورت ظلمست کو بر عدل نوشیروان نهاد

توبه و سوگند ما را تاب از هم باز کرد

زلف را تا تاب داد و بر رخ رخشان نهاد

بوسه گر بر سنگ بدهد سنگ گردد چون شکر

یا رب، این چندین حلاوت بر لبی نتوان نهاد!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد

صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد

گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر

یارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد

توبه و پرهیز ما را تابش از هم باز کرد

[...]

مولانا

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد

چون حدیث بی‌دلان بشنید جان خوشدلم

جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد

برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه