گنجور

 
اثیر اخسیکتی

حسن رویش دیده پرخون می‌کند

عقل واقف نیست تا چون می‌کند

آب می‌گیرد ز رویش چشم و پس

عکس او آن آب گلگون می‌کند

دست حسنش ماه را گیسو کشان

از بساط چرخ بیرون می‌کند

جمله تلقین رخ و زلفین اوست

چرخ هر بیداد کاکنون می‌کند

عین بیدادی است در دور غمش

هرکه آه از جور کردون می‌کند

عقل را چون ابلهان در شیشه کرد

چشم او یارب چه افسون می‌کند

ظلم جزعش آشکارست آن بگوی

لعل متواریش هم خون می‌کند

از جهان هر چند جورش بر من است

گو بکن زیرا که موزون می‌کند

گفت زر و سیم، گفتم روی و اشک

گفت این وجهم چو قارون می‌کند

نیک ادایی رفت اثیرا کم مپیچ

تا مراعات تو افزون می‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

حسن تو عشق من افزون می‌کند

عشق او حالم دگرگون می‌کند

غمزه‌ای از چشم خونخوارش مرا

زهره کرد آب و جگر خون می‌کند

خندهٔ آن لعل عیسی دم مرا

[...]

عطار

زلف شبرنگش شبیخون می‌کند

وز سر هر موی صد خون می‌کند

نیست در کافرستان مویی روا

آنچه او زان موی شبگون می‌کند

زلف او کافتاده بینم بر زمین

[...]

اقبال لاهوری

من نمیدانم چه افسون می کند

روح را در تن دگرگون می کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه