گنجور

 
اثیر اخسیکتی

شها، ز چشمه تیغ تو چرخ نیرنگی

بشست دامن دوران بآب یکرنگی

جهان رو به دستان، چه سک بود که کند

بعهد تو ز درون خیری و برون رنگی

فلک، حمایل تدویر کهگشان در بر

ملازم است درت را باسم سرهنگی

مگر، ز غیرت هم نامی تو می جنبد

که صبح تیغ کشد در رخ تو شب رنگی

چو خلق یوسف رویت تتق براندازد

ترنج و دست ببرد جهان نارنگی

تو را، بمنزل ملک است روی باش هنوز

کزین خجسته سفر در نخست فرسنگی

چنین که رنگ تو آمیخته است صورتگر

مبرهن است، که از بهر تاج و اورنگی

اگر چو خوشه پروین بر این بلند چمن

شود سوار حسود تو از سبک سنگی

تو همچومی طرب افزای، کانچنان خوشه

زمانه را نه عصیری کند نه آونگی

عدوت گر نبود، گو مباش کان بدرک

بریشم است بر این ارغون سرآهنگی

بقای جان تو بادا که ام اوتار است

اگر بلغزد پایش قفا خورد چنگی

چو در تو می نگرم مغز خصم را تیغی

چو باز می طلبم تیغ ظلم را زنگی

مبین که تیغی و زنگی کسی تواند کرد

بجز سپه کش آفاق فخر دین زنگی

قبای صورت اگر هیبت تو در پوشد

بصر نبیندش الا غضنفر جنگی

چو طرد و عکس حروف تهجی اقبال

بحفظ دامن اقبال جمله تن چنگی

تو را حمایل شمشیر بس قوی حرزی است

ز شر مندل این جاودان نیرنگی

عمود کفته ی تو مهر و ماه محور ساخت

خرد چو دید که میزان فرّ و فرهنگی

وجود خصم چه وزن آورد در این میزان

که بوقبیس ندارد محل پا سنگی

ز ثقل حمل هیون نسیم در گل خفت

چو باسحاب درآمد گفت بهم سنگی

حسامت از سر کردون دون برد شوخی

سنانت از سر عالم برآورد شنگی

ز سطح تیغ تو چون خط عزل خود برخواند

فلک چو نقطه ی موهوم شد ز دلتنگی

بروز معرکه با ابرش تو گفت قضا

زمان خرام و زمین سم و آسمان سنگی

عقاب تیر تو را چون گشاد پر گردد

سرین و سینه برد تحفه آهوی تنگی

ز چشمه سار سر رمح است خانه توی

جهان کژ رو، بگذاشت رسم خرچنگی

فلک بدیده ی اجرام خون گریست چو تیغ

چو نیم چرخ تو را گشت چهره آژنگی

زهی ستانه جاه تو سجده گاه ملک

هنوز نقش سرای زمانه پر رنگی

ببال عزم چو طایر شوی زمان سپری

زبار حلم چو ساکن شوی زمین هنگی

ز کان فطرت جز حزم ثابت تو نزاد

که در صفت گهری یافت در لقب سنگی

چو بر زبان ولی میروی، همه شهدی

چو بر دماغ عدو میزنی همه بنگی

چو جلوه کرد بمدحت عروس فکرت من

عرق گرفت جبین نگار ارژنگی

نیم، تنگ سخنی، کز عبارت فارغ

براهواری بیرون همی برم لنگی

عطازخرمن خود میکنم چو صاحب شیر

نه خوشه چینم چون ده خدای خرچنگی

کنون توئی که ز ایام فاضل اندوزی

کنون توئی که باقبال عالم آهنگی

زمانه شام خساست گرفت، وای هنر

گرش نه رهبری، ای کوکب شب آهنگی

خجسته نام تو نقش نگین عالم باد

کزوست عالم نامی ز دیکران ننگی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

مرا شهابی گر هجو کرد صد خروار

نیافت خواهد پاسخ ز لفظ من تنگی

دراز کاری دارم که هر سگی را من

بهر خروشی خواهم همی زدن سنگی

سعدی

چو حق معاینه دانی که می بباید داد

به لطف به که به جنگاوری به دلتنگی

خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس

به قهر از او بستانند و مزد سرهنگی

صوفی محمد هروی

دل مرا چو هوس کرد قلیه زنگی

برنج گشت پریشان زعین بی ننگی

خوش است صحنک حلوای تر به نیم شبان

به نان میده اگر آدمی بود بنگی

مگر که دختر ترکی است بکسمات این دم

[...]

جامی

به عدل کوش که چون صبح آن طلوع کند

فروغ آن برود تا هزار فرسنگی

ظلام ظلم چو ظاهر شود برآرد پر

جهان ز تیرگی و تلخ عیشی و تنگی

صائب تبریزی

گذشت عمر و تو مست شراب گلرنگی

دمید صبح و تو چون سبزه در ته سنگی

دید پرده گوش فلک ز ناله صور

همان تو گوش بر آواز نغمه چنگی

به پرتوی و نسیمی ز هم فرو ریزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه