گنجور

 
 
عایشهٔ مقریه

ای خر خبرت هست که بر پشت تو کیست

سم بر سر چرخ نه که بار تو پری‌ست

حمال کسی شدی که اندر همه عمر

خورشید به چشم کژ نیارد نگریست

عطار

ای دل دانی که کار دنیا گذریست

وقت تو گذشت رو که وقت دگریست

بر خاک مرو به کبر و بر خاک نشین

کاین خاک زمین نیست تن سیم بریست

اهلی شیرازی

ای مه که رخت آینه هر نظریست

مغرور مشود اگر ز خویشت خبریست

فانوس صفت بحسن خود گرم مشو

چون پرتو حسن تو ز نور دگریست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه