گنجور

 
اهلی شیرازی

بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوست

ما را چه اختیار بود از اوست

تا حسن آن پری است چنان بر قرار خود

تنها نه من که هرکه بود بی قرار ازوست

آه این چه نو گل است که در بوستان حسن

چون لاله هر که می نگرم داغدار ازوست

کس را بمهوشی نرسد ناز پیش او

جایی که آفتاب فلک شرمسار از اوست

چون آب دیده هر که نه پاکیزه دامن است

گر مردم دویده بود بر کنار ازوست

خاکسترست از آتش غم دل ولی هنوز

جان مرا بهر نفسی صد غبار ازوست

اهلی تو طالع دل ما بین کزین چمن

گل زان دیگران بود و زخم خار ازوست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عمعق بخاری

گر نیستی درون دلم آتش فراق

کم هر زمان بسوزد از و استخوان و پوست

چندان بگریمی، که مرا آب چشم من

برداردی روان و ببردی به کوی دوست

قوامی رازی

ای تو کیای ما و جهانی تو را رهی

خار دو چشم دشمنی و ورد دست دوست

شد سهل و حق خدمت من سهل برگرفت

در خون سرشته به که چنانش سرشت و خوست

سختی مکن تو نیز چنان سست رای از آنک

[...]

انوری

مقلوب لفظ پارس به تصحیف از کفت

دارم طمع که علت با من ز دست کوست

تصحیف قافیه که به مصراع آخرست

گر ضم کنی بر آنچه مسماست هم‌نکوست

آن دو لطیف را سیمی هست هم لطیف

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
خاقانی

خاقانی آن کسان که طریق تو می‌روند

زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست

بس طفل کارزوی ترازوی زر کند

نارنج از آن خورَد که ترازو کند زِ پوست

گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار

[...]

ابن یمین

ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست

ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست

گر طعنه ئی زنند بر اشعار عذب تو

اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست

درهم مشو که بیهنر از غایت حسد

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از ابن یمین
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه