شبها چو سگان در طلبت در بدر افتم
چون روز شود سرنتهم بیخبر افتم
در پای تو گر سر فکند از تن من تیغ
برخیزم و در پای تو بار دگر افتم
مست از می شوق تو چنانم که بکویت
گر پانهم از غایت مستی بسر افتم
تا چند ببوی خوشت ای آهوی مشکین
در کوه و بیابان چو نسیم سحر افتم
پروانه وش ای شمع بتان در نظر تو
میسوزم ازین غم که مباد از نظر افتم
با شیر زدم پنجه بعشق تو و امروز
در پای سگان تو بخون جگر افتم
تا چند نشینم بدر صومعه اهلی
برخیزم و با مطرب و معشوقه در افتم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او خود را به لالهای تشبیه میکند که در آتش عشق میسوزد و از زخمهای درونی و بیرونی رنج میبرد. شاعر از غم و داغی که عشق معشوق بر دلش گذاشته میگوید و احساس ناتوانی و سوختن از زخم زبان دیگران را بیان میکند. او در کوی معشوق، به احساسات خود نسبت به بزرگی و هنرمندی دیگران اشاره میکند و به این نکته میپردازد که هیچ چیز جز عشق و درد وجود واقعی او را تشکیل نمیدهد. در نهایت، شاعر از دیوانگی ناشی از عشق خود صحبت میکند و بیان میکند که با وجود رنج و غم، همچنان به عشق ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: در شبها مانند سگها در جستجوی تو کمین کرده و از تلاشم دست نمیکشم، اما زمانی که روز میشود، بیخبر و غافل از تو میمانم.
هوش مصنوعی: اگر برای تو جانم را در راهت فدای کنم و به زمین بیفتم، دوباره برای تو سر برمیدارم و باز به خاک میافتم.
هوش مصنوعی: من از عشق و شوق تو آنقدر سرمست و غرق در شادی هستم که اگر حتی با پای خود به سوی تو بیایم، ممکن است از شدت مستی به زمین بیفتم.
هوش مصنوعی: ای آهوی زیبا که بوی خوشی داری، تا کی باید به یاد تو باشم؟ در کوه و دشت، مانند نسیم صبحگاه، جانم را تحت تأثیر خود قرار میدهی.
هوش مصنوعی: ای شمع زیبا، من همچون پروانهای در پیش تو میسوزم و از این نگرانی ناراحتم که مبادا از دید تو دور شوم.
هوش مصنوعی: من با عشق تو، قدرت و شجاعت خود را به کار گرفتم، اما امروز به خاطر عشق تو در زیر پای مخالفانم و به سختی افتادهام.
هوش مصنوعی: چند وقت دیگر باید در این دنیای محدود بنشینم؟ تصمیم دارم برخیزم و با هنرمند و محبوبم به خوشگذرانی بپردازم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواهم که دمی در قدم آن پسر افتم
رخ بر کف پایش نهم و بی خبر افتم
دیگر به نظاره نروم بر سر راهش
ترسم که شوم بی خود و بر رهگذر افتم
هر چند به صد خواریم افتاده به راهش
[...]
هر شب بسر کوی تو از پای در افتم
وز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم
گر بار غم اینست، که من میکشم از تو
بالله! که اگر کوه شوم از کمر افتم
خواهم بزنی تیر و بتیغم بنوازی
[...]
خواهم ز بس پرده تقوی بدر افتم
چندی بزبان همه کس چون خبر افتم
این همسفران پشت بمقصود روانند
شاید که بمانم قدمی پیشتر افتم
دیوانه آنزلفم و از غایت سودا
[...]
آن حال ندارم که به فکر دگر افتم
کو قوت پا تا به خیال سفر افتم
من کز جگر شیر بود توشه راهم
تا کی پی این قافله بیجگر افتم؟
پرسند اگر از حاصل سرگشتگی من
[...]
تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم
چون نقش پی خویش به هر رهگذر افتم
از جور تو نزدیک بدان شد که سراپای
خون گردم و یک قطره ز مژگان تر افتم
در دیده اگر جای دهد خصم عذابست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.