گنجور

 
اهلی شیرازی

ساقی کریم و یار خطاپوش و شاه هم

می خور که کردگار ببخشد گناه هم

آب حیات اگر نه بپای تو جان دهد

جایی فرود رود که نروید گیاه هم

گل بارخ تو حسن فروشی چه میکند

رویی چو ماه باید و چشم سیاه هم

مردم به آه درد دل خویش کم کنند

آه از دلی که نیست در اوتاب آه هم

اهلی کجا و وصل تو خورشید از کجا

او را چه تاب وصل که تاب نگاه هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

اهلی کسیکه حکمت پنهان حق نیافت

دارد فغان ز غصه و از عیب آه هم

بی عسریسرکی بود این سنة الله است

شد مایه فرح غم درویش و شاه هم

ناگاه کودکی ببر ظلم پیشه یی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه