گنجور

 
اهلی شیرازی

عیبم مکن اگر (که) من هستم (خراب) عشق

کایزد سرشت (آبم و) خاکم بآب عشق

ساقی بیار (می) که برنکشد از چه غمم

سررشته خرد که درو نیست باب عشق

چون نحل موم کار خرد گرچه دلرباست

موقوف یک نظر بود از آفتاب عشق

مستی که خواب عشق ربودش دم نخست

کی سر به صبح حشر برآرد ز خواب عشق

دنیا و آخرت همه از یاد برده است

اهلی که مست دوست بود از شراب عشق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

جان آرمیده می‌شود از اضطراب عشق

این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق

صبح قیامت از دهن خم کند طلوع

چون بر لب آورد کف مستی شراب عشق

مغزش ز جوش پرده افلاک می‌درد

[...]

بلند اقبال

عقل است همچوشمع بر آفتاب عشق

ساقی بیا بده قدحی از شراب عشق

با اینکه عقل پادشه هفت کشور است

دیدم پیاده بود دوان دررکاب عشق

چون جای گنج گشته به ویرانه نیست غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه