روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویش
روشنست آینه شمع ز خاکستر خویش
سگ آن رند قلندر صفت شاه وشم
کز سفال سگ او ساخته جام زر خویش
من بیمار چنان زار شدم کز تن من
هیچ فصاد بخون تر نکند نشتر خویش
کعبه گر در نگشاید برخم گو مگشای
تو گشا بر رخم ای کعبه دلها در خویش
عاقبت گوی ز میدان ببرد چون چوگان
هرکه با خاک رهت کرد برابر سر خویش
بسکه از آتش می همچو گل افروخته یی
لاله از دست تو بر سنگ زند ساغر خویش
اهلی از سبز خط خود طمع وصل مکن
که لبش طوطی جان را ندهد شکر خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درخواست فرد از معشوقهاش است که به او توجه کند و در عین حال از خطاها و کمبودهای او بگذرد. شاعر از معشوق میخواهد که با وجود پیری و سفیدی موها، به او عشق بورزد و گناهکاران را ببخشد. او همچنین میخواهد یک لحظه نگاه معشوق به او بیفتد و مانند یک عاشق، لحظاتی را با هم سپری کنند. در کل، شعر به تمایل به عشق و گذشت اشاره دارد.
هوش مصنوعی: دل من با وجود غمهایم روشن شده است، چرا که وجود من همچون آینهای است که از فروغ سختیها و تجربیات گذشتهام روشنایی میگیرد.
هوش مصنوعی: سگ آن مرد رند و آزادمنش، که در بارگاه شاهی زندگی میکند، از جنس سفال است، اما جام زر او نمایانگر مقام و ویژگیهای خاص خود است.
هوش مصنوعی: من آنقدر بیمار و ناامید شدهام که بدنم دیگر بهقدری بیحال و ضعیف است که هیچ درد و رنجی به آن افزوده نمیشود.
هوش مصنوعی: اگر کعبه در دل تو را نپذیرد، به او نگو که در را به روی من باز کند. تو خودت ای کعبه دلها، در درونت مرا بپذیر.
هوش مصنوعی: در انتها، کسی که با تو مانند چوب بازی چوگان برخورد کرده و خود را برابر تو قرار داده است، در نهایت از میدان خارج میشود.
هوش مصنوعی: از شدت عشق و شوقی که در دل دارم، همچون گلی که در آتش میسوزد، با عشق و شادی به تو نزدیک میشوم و میکوشم تا شگفتی و زیبایی قلبم را به نمایش بگذارم.
هوش مصنوعی: به کسی که به دنبال وصال معشوق است، توصیه میشود که به خط سبز او امید نبندد، زیرا لب او به مانند طوطی فقط زیباییهای خود را به نمایش میگذارد و چیزی از شیرینی عشق را نخواهد بخشید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
[...]
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر
گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است
[...]
از پی رفع خمار دل غمپرور خویش
همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش
سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ
زخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش
جگر تشنه که از شعله مبادا سیراب
[...]
دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش
آنچه پروانه ندیدست زبال و پر خویش
منعام از ناله چرا فاش چو شد رازِ نهان
چیست در خانه که من قفل زنم بر در خویش
خانهزاد جگر سوخته ماست همان
[...]
ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش
ما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.