گنجور

 
اهلی شیرازی

حال من دور از آن جمال مپرس

رنگ و رویم بین و حال مپرس

پرسی از من که چیست حال دلت

گر ز من میکنی سیوال مپرس

عشق از آغاز حال خون رز است

حال اینست و شرح حال مپرس

کشته هجرم ای فرشته من

هرچه میپرسی از وصال مپرس

مردم از هجرت ای طبیب که گفت

کز من خسته سال سال مپرس

روی او بین و حال ما دریاب

هیچ از زلف و خط و خال مپرس

اهلی امید از آن پری است محال

گرنه مجنونی از محال مپرس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

چهره ما ببین و حال مپرس

ز خم هجران نگر وصال مپرس

کمال خجندی

تو زما وصف آن جمال مپرس

لب او بین و از زلال مپرس

عقل گفتا به روی او چو نی

گفتمش روی بین و حال مپرس

گفته ای در سر که رفت سرت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه