گنجور

 
اهلی شیرازی

یک سخن گفت آن لب و جان شهیدان تازه کرد

مرده صد ساله را گفتار او جان تازه کرد

نرگسش از غمزه خون صد چو من بیچاره ریخت

نامسلمان بین که خون صد مسلمان تازه کرد

آتشی پنهان که در خاکستر من مانده بود

کاوکاو غمزه آن چشم فتان تازه کرد

نرگس چشم از نسیم جیب یوسف گر شکفت

بوی او داغ کهن بر پیر کنعان تازه کرد

آن تبسم کردن پنهان و آن کان نمک

مرهم دل شد ولی صد زخم پنهان تازه کرد

یک نظر در چشم اهلی جلوه کرد آن مشگموی

صد پریشانی بر این پیر پریشان تازه کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

دولتِ عشقِ تو آمد عالمِ جان تازه کرد

عقل، کافر بود آن رُخ دید و ایمان تازه کرد

داغِ دلها را به سِحر آن جَزعِ جادو تاب داد

باغِ جان‌ها را به شرط آن لعلِ رَخشان تازه کرد

تا ز عهدِ حُسنِ تو آوازه شد در شرق و غرب

[...]

نظیری نیشابوری

شکر این ساقی که از یک جرعه صد جان تازه کرد

هرکه را بشکست از می توبه ایمان تازه کرد

ملکت از حکمت گرفت آثار گردون طرفه یافت

جام بر مسند کشید آیین و دوران تازه کرد

منصب هر مرد بر اندازه مقدار او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه