با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کرد
خوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد
باز آی و نگهدار دلم را که ز هجرت
مجنون نه چنانشد که بزنجیر توان کرد
ب مصحفرخسار تو ریحان خط سبز
آن سحر نپرداخت که تفسیر توان کرد
گر حکم بکشتن کنی ام چاره هلاک است
حکم تو نه آن است که تغییر توان کرد
این قصه محال است که افسانه و افسون
هرگز پری یی همچو تو تسخیر توان کرد
مارا بجز از تیر دعا هیچ بکف نیست
کی مرغ هوس صید بدین تیر توان کرد
اهلی ز فراق تو بجان باز نماند
آنروز کزین مرحله شبگیر توان کرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و جدایی و تأثیر عمیق آن بر روح و روان صحبت میکند. او میگوید که با زیبایی چشم معشوق چه تدبیری میتوان کرد و خوابش نمیتواند تعبیر شود. از معشوق میخواهد که برگردد و دل او را نگهدارد، زیرا حتی مجنون هم به دلیل جدایی به زنجیر نیفتاده است. شاعر همچنین به زیبایی و خاصیت جادوگری معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند او را تسخیر کند. او از تیر دعا به عنوان تنها وسیله برای رسیدن به معشوق یاد میکند و بیان میکند که جز این تیر، چیز دیگری ندارد. در نهایت، شاعر به فراق و درد آن اشاره میکند و میگوید که دیگر طاقت دوری از معشوق را ندارد.
هوش مصنوعی: چشم تو آنقدر فریباست که حتی با وجود تلاش برای پیدا کردن راه حل، نمیتوانم بر خواب و خیالهای خود غلبه کنم. خواب من به گونهای نیست که بخواهم برایش تعبیر یا تفسیر خاصی داشته باشم.
هوش مصنوعی: برگرد و دلم را نگهدار، چونکه از جدایی مجنون اینگونه بیتاب شده که حتی زنجیر هم نمیتواند او را نگهدارد.
هوش مصنوعی: چهرهات مانند گلهای خوشبوست و سبزی آن صبح، نتوانست به درستی توضیح داده شود.
هوش مصنوعی: اگر دستور به کشتن من بدهی، چارهای برای نجات ندارم؛ زیرا حکم تو قابل تغییر نیست.
هوش مصنوعی: این داستان غیرممکن است که هیچ افسانه یا جادوگری بتواند موجودی مانند تو را تحت کنترل درآورد.
هوش مصنوعی: ما هیچ وسیلهای جز دعا برای دستیابی به خواستههایمان نداریم، زیرا با این دعا میتوانیم به خواستههایمان برسیم.
هوش مصنوعی: در اوج دوری و جدایی از تو، دیگر هیچ توان و انرژی برای ادامه زندگی نداشتم؛ آن روزی که به این مرحله و حالت رسیدم، دیگر نمیتوانستم به شب برسیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر چارهٔ تقدیر به تدبیر توان کرد
قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد
گویند به تقریر رسان حال و در این حال
حال دل سرگشته نه تقریر توان کرد
هر خواب پریشان که شب هجر تو دیدم
[...]
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد
این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد
با دل نگرانی چه قدر راه توان رفت
با پای گرانخواب چه شبگیر توان کرد
کوته بود از ساده دلان خامه تکلیف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.