گنجور

 
اهلی شیرازی

من مجنون نمی یابم کسی محرم به حال خود

بیار آینه تا گویم حکایت با مثال خود

خیالت اینکه با من باشی و از دیگران پنهان

مگر در سینه چاکم درآیی چون خیال خود

چنان بی طالع از یارم که فالی هم اگر گیرم

فرو شویم باشک نا امیدی نقش فال خود

من خونین جگر را سوخت گویی کوکب طالع

که همچون نافه دور افتادم از مشکین غزال خود

چو اهلی بر سر راهش مدام آیم که تا باری

سلامی گویم و هرگز نمی یابم مجال خود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وحشی بافقی

مرا وصلی نمی‌باید من و هجر و ملال خود

صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود

نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من

تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود

ز من شرمنده‌ای از بسکه کردی جور می‌دانم

[...]

حزین لاهیجی

مرنج از طعنهٔ خصم و مکن عرض کمال خود

که خود عیب و هنر، بهتر کند اظهار حال خود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه