گنجور

 
اهلی شیرازی

گاهم دو آهوی تو سگ خویش خوانده‌اند

گاهم به سنگ تفرقه از پیش رانده‌اند

ما دل نمی‌بریم که شاهان چو باز خود

کس را نرانده‌اند که بازش نخوانده‌اند

ما را چو چشم خویش حریفان بی‌وفا

مخمور و ناتوان به کناری نشانده‌اند

تا داده‌اند جرعهٔ جامی ز لعل خویش

خوبانِ عشوه‌ساز به جانم رسانده‌اند

آن را که داده‌اند بتان نوش‌لعل خود

از زهر چشم چاشنیی هم چشانده‌اند

اهلی به درد بی‌دلی و بی‌کسی بساز

درمان طلب نکن که طبیبان نخوانده‌اند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

پنداری این سخن به اراجیف رانده‌اند

یا خاصگانش در پس پرده نشانده‌اند

ابن یمین

ایدل مدار چشم کرم ز اهل روزگار

کانها که بوده اند کریمان نمانده اند

و اینها که بر زدند سر از حبیب خواجگی

بر مکرمات دامن همت فشانده اند

از جویبار دهر نسیم خوشی مجوی

[...]

بیدل دهلوی

بر من فسون عجز در ایجاد خوانده‌اند

چون‌گل به دامن آتش رنگم نشانده‌اند

خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن

خاکبببتری کز اخگر طبعم دمانده‌اند

کس آگه از طبیعت عصیان‌پرست نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه