گنجور

 
اهلی شیرازی

ساقی، جهان سرشک حریفان گرفته است

کو کشتی شراب که طوفان گرفته است

چندان بجان رسید دلم از غم جهان

کز محنت جهان دلم از جان گرفته است

با آنکه دامن از همه عالم کشیده ام

عشق توام هنوز گریبان گرفته است

اگه نیی ز آتش دل آه چون کنم

ما بی زبان و آتش پنهان گرفته است

تا زد بدامن تو ز مستی رقیب دست

اهلی همیشه دست بدندان گرفته است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رضی‌الدین آرتیمانی

عشقی بتازه باز گریبان گرفته است

آه این چه آتش است که در جان گرفته است

ایدل ز اضطراب زمانی فرو نشین

دستم بزور دامن جانان گرفته است

آن لعل آبدار ز تسخیر کائنات

[...]

صائب تبریزی

زلفت که همچو شام غریبان گرفته است

صبح نشاط در ته دامان گرفته است

از دست رستخیز حوادث کجا رویم؟

ما را میان بادیه باران گرفته است

(این سهو بین که دیده حق ناشناس من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه