گنجور

 
اهلی شیرازی

ایکه در آیینه بینی روی و ناز افزون کنی

آه اگر خود را بچشم من ببینی چون کنی

پنجه صبر مرا هرچند برتابی به جور

کی عنان قهر خود از دست من بیرون کنی

شیوه شیرین نهان میداری از ناموس خود

ورنه از یک خنده صد فرهاد را مجنون کنی

از تو زان نالم که گه گاهی دل ریش مرا

مرهمی بخشی ز زخم دیگرش پرخون کنی

از لب لعل تو اهلی در خمار غم بسوخت

هم مگر معجون دردش زان لب میگون کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی

پشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟

دلت خانهٔ آرزو گشتست و زهر است آرزو

زهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی؟

خم ز نون پشت تو هم در زمان بیرون شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه