گنجور

 
اهلی شیرازی

بردی دلم اگرچه ندارم شکایتی

دل باز ده که با تو بگویم حکایتی

ما بنده توییم چرا بی‌عنایتی؟

کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی

از درد دل نهایت کارم پدید نیست

درد دل است این که ندارد نهایتی

از آب خضر و آتش موسی غرض تویی

هرکس کند ز قصه حسنت روایتی

جز ما که جان به مهر تو دادیم بی‌گناه

از جرم دوستی نکشد کس جنایتی

پیش تو در حمایت بخت است هر که هست

هرگز نکرد بخت بد ما حمایتی

اهلی دل از وفای تو و بخت خود برید

لیکن هنوز می‌کشدش دل سرایتی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

[...]

ادیب صابر

ای در کف تو جایگه هر کفایتی

در زیر شکر و منت تو هر ولایتی

هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی

هر لحظه‌ای ز شاه جهانت عنایتی

بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی

[...]

عطار

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی

هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال

سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی

بر نیت خطت که دلم جای وقف دید

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی

وی از سپاه رای تو خورشید رایتی

کرده زبان سوسن آزاد هر نفس

در باب لطف از دم خلقت روایتی

درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد

[...]

سعدی

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه