گنجور

 
اهلی شیرازی

رسید مست من از می برخ گل افکنده

رخی و صد گل خوبی لبی و صد خنده

کلاله بسته و چون گل گشاده پیشانی

زرشک او مه تو چین بچهره افکنده

گشاده از مه ابرو چو حلقه کعبه

در امید بروی هزار درمانده

کسیکه کشته خوبان نشد چه میداند

که زهر چشم بتان مرده میکند زنده

چو مه بر آمده از صورتی که از شرمش

فرو رود بزمین آفتاب تابنده

بجمله ملتفت اما تغافلش با من

تفافلی بهزار التفات ارزنده

سر نیاز نهادم بسجده آن بت

که ای بحسن خداوند و ما همه بنده

همیشه خلعت حسن تو تازه باد چو گل

ولی زیاد مبر اهلی کهن ژنده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

پناه زمرۀ دانش شکوه اهل هنر

که هست جان معانی به لفظ تو زنده

گر آیدش ز نهیب تو سنگ در دندان

شود کواکب پروین ز هم پراگنده

فضای دهر شود همچو گریه گوهر بار

[...]

حکیم نزاری

مسیح اگر به نفس کرد مرده‌ای زنده

بیا که مرده به می زنده می کند بنده

غلام همّت دهقان و دست و بیل وی‌ام

که شاخِ رز بنشانده‌ست و بیخ غم کنده

مرا چه غم که ملامت کنند مدعیان

[...]

جهان ملک خاتون

بنفشه چون سر زلف بتان سر افکنده

به پیش زلف تو نرگس ز جان شده بنده

نیازمند وصال توأم مرا بنواز

که نیست بنده مسکین به هجرت ارزنده

به جان تو که ازین بیشتر به درد فراق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
شاه نعمت‌الله ولی

منم که همت من جز خدا نمی جوید

خوشست همت عالی که باد پاینده

مرا به سایهٔ طوبی چه التفات بود

که هست سایهٔ من آفتاب تابنده

تو راست دنیی وعقبی مراست حضرت او

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
میرزاده عشقی

سخن گهی هم در ضمن شوخی و خنده

بُد از عروسی و عقد و نکاح زیبنده

شریک بودن در زندگی آینده

پس آن جوان پی تفریح، پنجه افکنده

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از میرزاده عشقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه