هر که آن گل پا نهد در دیده نمناک او
عاقبت شاخ گلی سر بر زند از خاک او
همچو آهو باز خواهم دیده را بعد از هلاک
تا سر خود را بینم بسته فتراک او
آتش دوزخ ز آب کوثرم خوشتر بود
گر بود در پیش چشمم روی آتشناک او
جان آنصاحب نظر آیینه عین دلست
کز غبار دیگران دورست چشم پاک او
میشود دود دلم از سینه چونسروی بلند
هر گه آرم در نظر سر و قد چالاک او
هر که در دل تلخی عشق است او را خوشگوار
زهر باشد از لب نوشین لبان تریاک او
کس سخن نزدیک اهلی چونکند از ترک عشق
زانکه دورست اینسخن بسیار از دراک او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از عواطف و دلتنگیهای خود به معشوق میگوید. او به داغی که در دلش از عشق معشوق دارد اشاره میکند و میگوید که این عشق راه زندگیاش را بسته است. شاعر احساس میکند که در برابر زیبایی معشوق powerless است و نمیتواند از چنگ او رهایی یابد. او به تضاد احساساتش اشاره میکند، از یکسو از شوق معشوق میسوزد و از سوی دیگر دچار درد و بیرحمی میشود. در نهایت، به زیبایی معشوق و ناتوانی خود در برابر آن اشاره میکند و اعتراف میکند که هیچکس قادر به تحمل زیبایی او نیست.
هوش مصنوعی: هر کس که آن گل را در چشمان مرطوبش ببیند، در نهایت شاخهای از گل از خاک او سر برمیآورد.
هوش مصنوعی: من همچون آهو دوباره او را خواهم دید، بعد از اینکه نابود شده است، تا سر خود را در دام او ببینم.
هوش مصنوعی: اگر آتش دوزخ در برابر چشمانم باشد و من صورت بینظیر او را ببینم، آن آتش برایم از آب کوثر هم خوشایندتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: روح آن کسی که بصیرت دارد، همچون آینهای است که دلش روشن و خالص است و از غبار دنیا و دیگران دور مانده است. چشمان او پاک و بیآلایش است.
هوش مصنوعی: دل من همچون دودی از سینهام بلند میشود هر بار که زیبایی و قامت graceful او را در نظر میآورم.
هوش مصنوعی: هر کس که در دلش تلخی عشق وجود داشته باشد، طعم زهر برای او مانند شیرینی خواهد بود که از لبهای زیبا و دلنشین میآید.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند درباره عشق و احساسات عمیق نزدیک به دل اهالی سخن بگوید، زیرا این موضوع به دور از آنچه که در واقعیت وجود دارد، است. این گفتگوها معمولاً از عهده کسانی برمیآید که به خوبی آشنا به این احوالات نیستند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جان خود قربان به تیغ جانستانش میکنم
تا بدین حیلت ببندم خویش بر فتراک او
هر کجا عشقش کشد حاشا که از وی سرکشم
عشق او سیلی است خون آشام و من خاشاک او
خواست عقل کل که داند از کمالش نیم جزو
[...]
حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او
خاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او
گرچه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشت
خویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او
باغبان روضه قدر باده گر بشناختی
[...]
دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک او
یافت کز جان عاشقم من سگ ادراک او
امشب اندر سیر با او جمله مخصوصند لیک
جلوهٔ مخصوص منست از قامت چالاک او
صد سر اندر راخ جولانش به خاک افتاده لیک
[...]
عشق صیادی است گردون حلقه فتراک او
هر دو عالم در رکاب توسن چالاک او
تا که را از خاک برگیرد، که را در خون کشد
ناوک مشکل پسند غمزه بی باک او
کشته پیکان او را شستشو در کار نیست
[...]
پس به امر شاه دژخیمی پی اهلاک او
رفت و در گرمابهٔ فین ریخت خون پاک او
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.