گنجور

 
اهلی شیرازی

پای سگی که دیده ام شب به در سرای او

بسکه بدیده سوده ام آبله کرده پای او

بسکه صفاست بر رخش چون نگرد بر آینه

آینه نیز بنگرد روی خود از صفای او

شیوه ناز دلبران هرچه خوش آمدش فلک

زانهمه دوخت جامه یی بر قد دلربای او

پا و سر مرا ز هم فرق نمیکند کسی

بسکه بسر همی دوم از پی باد پای او

بود به بحر غم سری همچو حباب در کفم

رفت سرم بباد هم عاقبت از هوای او

اهلی اگر ز جان مرا جز رمقی نمانده است

دارم امید زندگی از لب جانفزای او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عراقی

قبلهٔ روی صوفیان بارگه صفای او

سرمهٔ چشم قدسیان خاک در سرای او

گوهر بحر اجتبا، مهر سپهر اصطفا

یافته نور انبیا روشنی از ضیای او

تافته حسن ایزدی از رخ خوب احمدی

[...]

محتشم کاشانی

زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای او

تا نشود ز آه من محو نشان پای او

روی به خاکپای او شب به خیال میهنم

دست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او

گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهان

[...]

میلی

چو گردد بهر قتل من علم تیغ جفای او

تظلّم را بهانه سازم و افتم به پای او

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه