گنجور

 
اهلی شیرازی

از بسکه می وصلت بیرون رود از دستم

روزیکه ترا بینم تا روز دگر مستم

ای آفت جان و دل دارم ز تو صد منت

کز دردسر مستی از یمن تو وارستم

در عشق سرافرازی بردار توان کردن

تا من سر جان دارم در کوی غمت پستم

گفتم مگر از مهرت طرفی بتوان بستن

بی مهر و وفا بودی نقش غلطی بستم

در عشق بتان اهلی خوانند اگرم کافر

از روی مسلمانی انصاف دهم هستم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

گفتم که: مگر جستم، وز دام بلا رستم

دل در پسری بستم، کز یاد لبش مستم

مولانا

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم

هم بی‌دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم

صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی

با این همه علت‌ها در شنقصه پیوستم

گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
اوحدی

گر یار بلند آمد، من پستم و من پستم

ور کار ببند آمد، من جستم و من جستم

من حاکم این شهرم، هم نوشم و هم زهرم

گر خصم بود پنجه، من شستم و من شستم

ای هر سخنت کامی، در ده ز لبت جامی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه