گنجور

 
میرزا آقاخان کرمانی

چو کسری نشست از بر تخت عاج

ز روم و ز چینش بیامد خراج

فرستاده آمد از ژوستی نین

که روفین بدی نام آن نازنین

بسی هدیه آورد از بهر شاه

ره آشتی جست آن نیکخواه

از آن رو که در جنگ بد مهرویس

گشاید مگر مارتیریوپولیس

شهنشه پذیرفتش از مردمی

نیاوردش اندر نوازش کمی

به روفین چنین گفت پس بی‌درنگ

مرا آشتی خوش‌تر آید که جنگ

فرستاده بوسید روی زمین

ابر شاه نو برگرفت آفرین

هم از چین و هندش گرامی سران

رسیدند با هدیه‌های گران

به گیتی درون نامداری نماند

که منشور تیغ ورا برنخواند

جهاندار کسری چو تابنده ماه

به آیین همی داشت گیتی نگاه

به مردم بخستی فزونی بسی

همی مردمی کرد با هر کسی

به مزدک بفرمود که آزاد باش

در اجرای آیین خود شاد باش

مغان را بد آمد مگر زین سخن

که برگشت خسرو ز دین کهن

یکی انجمن ساختند آن گروه

که هستیم از جور کسری ستوه

نزیبد ورا تاج و گاه مهی

که برگشته ایدون ز کیش بهی

نشانیم زامس ابر تختگاه

که آیین زردشت دارد نگاه

ازین آگهی یافت شاه جهان

به بند اندر آورد یکسر مهان

وز آن پس به هر جای بد مزدکی

بنگذاشت زنده از ایشان یکی

مغان را یکایک اَبَردار کرد

سر موبدان را نگونسار کرد

هم آذرکودونبادین را بکشت

که گفتی به خسرو سخن‌ها درشت

وز آن پس یکی خوی سرکش گرفت

چنو آب بدخوی آتش گرفت

ز نیرنگ زروان مرد یهود

به نزد سه پایه بشد ماهبود

به خواری بکشت آن گران مایه مرد

ز ایوان او اندر آورد گرد

دگر ره چو آگه شد از کم و بیش

پشیمانیش آمد از کار خویش

روانش ز مهبود بریان شدی

شب تیره تا روز گریان شدی

به داور یکی سخت پیمان ببست

کزان پس نیارد به بیداد دست

چو شاهی ایران بر او گشت راست

جز از نوشه و آفرینش نخاست

ز هر دانشی موبدان خواستی

جهان را به دانش بیاراستی

چو از سوخرا خاطرش بود شاد

ز فرزانه فرزندش آورد یاد

میان مهان بخت بوذرجمهر

چو خورشید تابنده شد بر سپهر

هم از فیلسوفان به دانش گذشت

به راز ستاره جهان درنوشت

فرستاد برزوی را سوی هند

که آرد یکی نامه سودمند

که اکنون کلیله است نامش بویر

به پهلو زبان آوریدش دبیر

به داد و بزرگی و فرهنگ و رای

همی داشتی کار ایران به پای

ز هفتاد شاه از نژاد کیان

که بستند بر تخت ایران میان

چو کسری نیامد شهی نامور

نبیند چنو شاه گیتی دگر

فزون بد ز اسکندر و داریوش

بدو نازش آرد روان خروش

پیمبر همی کرد نازش بدوی

که دادش فزون بود رایش نکوی

به داد و به دانش به آیین و راه

چنو شاه ننشست بر روی گاه

نیامد به گیتی چو نوشیروان

که هم پادشه بود و هم پهلوان

هم او بود جنگی و هم موبد او

هم او هیربد هم سپهبد بد او

به هر جای کار آگهان داشتی

جهان را به دستور نگذاشتی

ز دادش به هر جای دستان بسی است

پر از مهر نوشیروان هر کسی است

به خشمند ازو نامداران روم

که ویران ازو شد بسی مرز و بوم

بسی ره به رومی شکست آورید

همه نام قیصر به پست آورید

همه مردم روم را کرد اسیر

زن و کودک و مرد و برنا و پیر

بینداخت آتش در آباد بوم

ز انتاکیه تاخت تا شهر روم

ستانید او را به جور و ستم

به شکستن عهد و پیوند هم

ولیکن چو نیکو کنی داوری

نکوهش همه سوی قیصر بری

که او عهد نوشیروان را شکست

ابر ملک ایران بیازید دست

ازو منذر تازی آمد به جان

که بشتافت نزدیک شاه جهان

نه کسری چنان جنگ خودکامه کرد

که اول به قیصر یکی نامه کرد

چو قیصر نپذرفت و تندی گرفت

نباید ز کسری شد اندر شگفت

که آشفت از او نامبردار شاه

برآراست بر جنگ قیصر سپاه

همه شهر سورا و کالینیوس

ز نیروی او داد بر خاک بوس

به انطاکیه درنماند ایچ دست

همه شهر را کرد با خاک پست

یک انطاکیه ساخت از نو به داد

همان نام او زیب خسرو نهاد

اسیران رومی همه برگشاد

در آن شهر نوشادمان جای داد

ببخشید بر هر کسی خواسته

زمین چون بهشتی شد آراسته

چو قیصر شد از جان خود ناامید

به زر آشتی را ز خسرو خرید

فرستاد با باژ و ساو گران

گروگان ز خویشان و کندآوران

که شاها همه باژدار توایم

پرستار و در زینهار توایم

ترا روم ایران و ایران چو روم

جدایی چرا باید این مرز و بوم

ببستند پیمان ابا شهریار

به هر سال دیبای رومی هزار

ز دینار پر کرده سی چرم گاو

به ایران دهند از در باژ و ساو

به گاه وی ایران زمین سر به سر

چنان شد توانگر به سیم و به زر

که هشتاد ملیون زر نیم روز

به سالار شه داد یک موزه دوز

هم از جنگ جویی به جائی شدند

که ده تن به صد کس برابر بدند

بدان سان که اندر دز انکلون

ز روما یکی لشکر آمد زبون

به شهر ملی‌تین همان ژوستین

شکسته شد از شاه ایران چنین

چو شد بخت ایران ز رایش جوان

ورا نام کردند نوشین روان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه