گنجور

 
ادیب الممالک

ولی نعمتا ای که مهر کفت

رباید ز ماه درخشنده ضو

کمالت چو کوه متین دیر پای

خیالت چو ماه معین تندرو

ثریا بود خوشه آسمان

نموده ز گشت عطایت درو

بخاک درت هست عرضی مرا

گرت التفاتی است یکدم شنو

تو دانی که این بنده را هیچ نیست

جز این دل که دارد بنزدت گرو

دگر راه دوری که دارد به پیش

شب و روز باید نهد پا بدو

ز سرما شود سینه اش چاک چاک

ز سختی شود ناف کاهش جدو

شب از سوزش این دم شهریار

بسوزد تنش همچو پشم از الو

که گردم به لطف تو مستظهرا

شود بر تنم جامه عیش نو

الا تا بود روز بهتر ز شب

الا تا بود ماست کم از پلو

عدوی تو گندم صفت زیر آش

حسود تو در کام حیوان چو جو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

بداندیش دشمن برو ویل جو

که تا چون ستاند ازو چیز او

قطران تبریزی

ایا خسرو راد آزاده خو

ترا داده ایزد همه آرزو

نبرد هژبران چنان آیدت

که با مرغکان کودکان را لهو

عفوی تو افزون تر است از گناه

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه