گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

سرور ارباب همت خسرو اهل هنر

ای به استقلال در ملک کرم مالک رقاب

با ضمیرت لاف می دانم نزد در حیرتم

کز چه معنی تیغ در گردن فکنداست آفتاب

با وجود جود عامت خواهش کام از فلک

بر کنار چشمه باشد خواهش آب از شراب

نکته های دلکشت چون نقطه های شین عرش

پابه فرق عیش می ساید به هنگام خطاب

دولت دارای دوران بر تو دارد اعتماد

چشم بد دور از رخ این دولت و این انتخاب

هست بی لفظ و عبارت نزد رایت جلوه گر

شاهد مقصود سایل چون عروس بی نقاب

گر بدر باشی سخایت گفته ام از من مرنج

ای سحا در بحر دستت بحر میان در اضطراب

این دلیری زان سبب کردم که هرجا دیده ام

سایلان را دیده ام غرق عرق از بس حجاب

برخلاف آن کنون ذات عدیم المثل تو

میکند احسان و میگردد ز شرم سایل آب

بی تکلف خود بده انصاف هرگز دیده ای

از کریمان جهان این رسم الا از سحاب

با دوستی های جودت بسکه دُرپاشی نمود

با در دستت اکنون بحر را همچون سحاب

ابر اگر بر حال دریا زار گرید دور نیست

طفل را دوری نباشد گریه از افلاس باب

گرز جودت مستحق ناله حقش دان برطرف

هر که را بینی شکایت می کند از بی حساب

وز هیولای عناصر ادعای وحدتی

کرده اند ارباب حکمت از برای انقلاب

گفته اند اول شود قلب هوا وانگه شود

از حرارت تا برودت آب آتش آتش آب

این سخن اصلی ندارد صاحب طبع سلیم

نه توسط بایدش کردن نه وحدت ارتکاب

عنفت آب آتش نمود و لطفت آتش آب کرد

من چنین دانسته ام والله اعلم بالصواب

کامیا با آستانت رنجه گشت از بوسه ام

بر امید پای بوس وزان نگشتم کامیاب

نور چشم عالمی اما چو چشم یار من

گاه مخموری و گاهی مستی و گاهی به خواب

اشک من حالم به طوفان داد و تو با گل رخان

در کنار آب و پنداری جهان را برده آب

همچو غنچک تیر گویا میزند بر سینه ام

یاد یار غنچکی در بزم آن عالیجناب

دوش اندر گوشه بیت الحزن تا صبح دم

با خیالت بودم از ترک ادب گرم عتاب

گفتمش در خانه کمتر می توان دیدن تو را

گفت ای فکرت خطا آخر چنین باشد صواب

گفتمش چون گفت خورشیدم من و در عرض حال

نیست الا ماهی اندر خانه خود آفتاب

گفتمش بهر چه در بزمت ندارم راه، گفت:

زانکه بزم ما بهشتست و تو از اهل عذاب

جز دعا دیگر چه می آید زمن چون طبع من

با همه حاضر جوابی ها فروماند از جواب

باد یارب روز عمرت از حساب افزون دگر

از حسابش چاره نبود باد تا یوم الحساب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب

آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب

آسمان جود گشت و جود ماه آسمان

آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب

بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب

گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب

عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز

مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب

با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر

[...]

ازرقی هروی

مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست

تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب

قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد

روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب

تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب

[...]

قطران تبریزی

سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب

آفت دل‌هاست و اندر دیده‌ام چون آفتاب

روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو

زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب

صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
ابوالفرج رونی

ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید

نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب

هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان

تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب

در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه