گنجور

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
میبدی

شهری همه بنده و رهیکان داری

عالم همه پر ز آشنایان داری‌

من خود چه کسم چه آید از خدمت من

تو سوخته در جهان فراوان داری‌

عطار

ای شب تو طریقِ زلفِ جانان داری

یعنی نتوان گفت که پایان داری

ای صبح مرا جان به لب آمد امشب

آخر نَفَسی بزن اگر جان داری

مولانا

ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری

ابروی کمان و تیر مژگان داری

خورشید جبین و چهرهٔ همچون ماه

می گون لبی و چشم چو مستان داری

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
خواجوی کرمانی

در ساغر زر لعل بدخشان داری

یا جوهر جان در گهر کان داری

آن خون سیا و شست یانی سرخاب

در دور تو آب شد ز میدان داری

جهان ملک خاتون

تا چند مرا بی سر و سامان داری

چون زلف خودم حال پریشان داری

چون مشکل ما پیش تو سخت آسانست

زان روی بتا درد من آسان داری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه