گنجور

 
فرخی یزدی

راستی نبود به‌جز افسانه و غیر از دروغ

آنچه ای تاریخ وجدان‌کش حکایت می‌کنی

بی‌جهت از خادم مغلوب گویی ناسزا

بی‌سبب از خائن غالب حمایت می‌کنی

پیش چشم مردمان چون شب بود رویت سیاه

زان که در هر روز ای جانی جنایت می‌کنی

از رضا جز نارضایی حکم‌فرما گرچه نیست

بعد از این از او هم اظهار رضایت می‌کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

دلبرا با ما تو لطف بی‌نهایت می‌کنی

از درم بازآ اگر با ما عنایت می‌کنی

ای امید دوستان هجر تو ما را دشمن است

دشمن ما را چرا آخر حمایت می‌کنی

دل ستانی غم دهی بر ما ستم داری روا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه