بخش ۹۷ - در بیان آنکه چون بهاءالحق و الدین قدس اللّه سره از قوم بلخ و محمد خوارزمشاه رنجید از حق تعالی خطاب آمد که از این ولایت بیرون رو که من ایشان را هلاک خواهم کردن. سبب خرابی آن ولایت و هلاک آن قوم از آن شد. همچنین هر قومی را حق تعالی هلاک نکرد تا پیغمبر آن زمان از ایشان نرنجید که تا دل اهل دلی نامد بدرد هیچ قومی را خدا رسوا نکرد. و در تقریر آمدن مولانا بهاء الدین ولد بقونیه و مرید شدن سلطان علاء الدین و کرامتهایش بعین دیدن و عشقبازیهایش بحضرت بهاءالدین ولد قدسنا اللّه بسره وبعد از نقلش هفت روز تعزیه داشتن و عرس دادن و سارناشدن او و تمامت اهل قونیه را مالها بخشش کردن.
چونکه از بلخیان بهاء ولد
گشت دلخسته آن شه سرمد
ناگهش از خدا رسید خطاب
کای یگانه شهنشه اقطاب
چون ترا این گروه آزردند
دل پاک ترا ز جا بردند
بدرآ از میان این اعدا
تا فرستیمشان عذاب و بلا
چون که از حق چنین خطاب شنید
رشتۀ خشم را دراز تنید
کرد از بلخ عزم سوی حجاز
زانکه شد کارگر در او آن راز
بود در رفتن و رسید خبر
که از آن راز شدپدید اثر
کرد تاتار قصد آن اقوام
منهزم گشت لشکر اسلام
بلخ را بستد و بزاری زار
کشت از آن قوم بیحد و بسیار
شهرهای بزرگ کرد خراب
هست حق را هزار گونه عذاب
قهرهای خدا ندارد حد
دوزخی را بلا بود سرمد
هر نبی را همین خطاب آمد
در سؤالش ز حق جواب آمد
که جدا شو از این گروه حسود
که ز جهل اند خوار و کور و کبود
تا کنم من هلاک ایشان را
کشم از باد و خاک ایشان را
یا کنم غرق جمله را در آب
یا نهمشان در آتش پرتاب
نتوان گفت در ره آن سلطان
که چها داده با کهان و مهان
چه کرامتها که در هر شهر
مینمود آن عزیز و زبدۀ دهر
گر شوم من بشرح آن مشغول
فوت گردد از آن سخن مأمول
سالها آن تمام خود نشود
همه عمرم در آن حدیث رود
لازم آمد از آن گذر کردن
وز مهمات خود خبر کردن
آمد از کعبه در ولایت روم
تا شوند اهل روم ازو مرحوم
از همه ملک روم قونیه را
برگزید و مقیم شد آنجا
بشنیدند جمله مردم شهر
که رسید از سفر یگانۀ دهر
همچو گوهر عزیز و نایاب است
آفتاب از عطاش پرتاب است
نیستش در همه علوم نظیر
هست از سرهای عشق خبیر
رو نهادند سوی او خلقان
از زن و مرد و طفل و پیر و جوان
آشکارا کرامتش دیدند
زو چه اسرارها که بشنیدند
همه بردند از او ولایت ها
همه کردند از او روایت ها
چند روزی برین نسق چو گذشت
که و مه مرد و زن مریدش گشت
بعد از این هم علاء دین سلطان
ز اعتقاد تمام با میران
آمدند و زیارتش کردند
قند پند ورا ز جان خوردند
گش سلطان علاء دین چون دید
روی او را بعشق و صدق مرید
چونکه وعظش شنید شد حیران
کرد او را مقام در دل و جان
دید بسیار ازو کرامتها
یافت در خویش ازو علامتها
که نبد قطره ایش اول از آن
روی کرد و بگفت با میران
چون که این مرد را همی بینم
میشود بیش صدقم و دینم
دل همی لرزدم ز هیبت او
میهراسم به گاه رؤیت او
همه عالم ز ترس من لرزان
من ازین مرد چیست یارب آن
هیبتی میزند از او برمن
که از آن لرزه میفتد در تن
شد یقینم که او ولی خداست
در جهان نادر است و بیهمتاست
دائماً با خواص این گفتی
روز و شب در مدح او سفتی
بعد ده سال از قضای خدا
سر به بالین نهاد او ز عنا
شاه شد از عنای او محزون
هیچ ازین غصه اش نماند سکون
آمد و شست پیش او گریان
با دو چشم پر آب و دل بریان
گفت این رنج هم از او زائل
شود ار هست حق بما مائل
گر شود نیک بعد از این سلطان
او بود من شوم رهیش از جان
همچو لشکر کشیش کردم من
خدمت او کنم بجان و بتن
چون بدیدیش هر زمان سلطان
باز کردی اعاده آن پیمان
شه چو گشتی روانه سوی سرا
او بگفتی بحاضران که هلا
اگر این مرد راست میگوید
از خدا بود ما همیجوید
وقت رحلت رسیده است مرا
رفت خواهم از این جهان فنا
زانکه گر من شوم بظاهر نیز
پادشاه این جهان شود ناچیز
همه عالم شوند مست خدا
همه چون من روند بی سر و پا
همه از کارها فرو مانند
همه حیران عشق هو مانند
حالت جمله چون چنین گردد
عشقشان دائماً قرین گردد
نشود یافته خورش پوشش
خلق مانند جمله از کوشش
زانکه آن شهریار اهل سلوک
گفت دارند ناس دین ملوک
چون جهان را هنوز مهلت هست
گرچه خود نیست هست او پیوست
عمر دارد هنوز این هستی
ماند خواهد بلندی و پستی
پس یقین شد که رفت خواهم من
تا نگردد خراب عالم تن
خود همان بود ناگه ازدنیا
نقل فرمود جانب عقبی
چون بهاء ولد نمود رحیل
شد ز دنیا بسوی رب جلیل
در جنازه اش چو روز رستاخیز
مرد و زن گشته اشگ خونین ریز
نار در شهر قونیه افتاد
از غمش سوخت بنده و آزاد
علما سر برهنه و میران
جمله پیش جنازه با سلطان
هیچ در قونیه نماند کسی
از زن و مرد و از شریف و خسی
که نشد حاضر اندر آن ماتم
چون کنم شرح آن کزان ماتم
در جهان هیچکس نداد نشان
که برون شد جنازه ای ز آنسان
شه ز غم هفت روز بر ننشست
دل چون شیشه اش ز درد شکست
هفته ای خوان نهاد در جامع
تا بخوردند قانع و طامع
مالها بخش کرد بر فقرا
جهت عرس آن شه والا
روز و شب در فراقش افغان کرد
از دو چشم اشک و خون در افشان کرد
تعزیه چون تمام شد پس از آن
خلق جمع آمدند پیر و جوان
همه کردند رو بفرزندش
که توئی در جمال مانندش
بعد از این دست ما و دامن تو
همه بنهاده ایم سوی تو رو
شاه ما زین سپس تو خواهی بود
از تو خواهیم جمله مایه و سود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: چون بهاء ولد از بلخ رنجید و به حجاز رفت، خداوند به او فرمود که از میان دشمنان بیرون برود تا عذاب بر آنها بفرستد. در پی این دستور، لشکریان تاتار به مسلمانان حمله کردند و بسیاری از آنها را شکست دادند و شهرها را ویران کردند. پیامبران نیز خطاب مشابهی از خداوند داشتند که توصیه میکنند از حسودان جدا شوند.
پس از آن، بهاء ولد به روم سفر کرد و در قونیه مستقر شد. مردم از هر سو به او روی آوردند و کراماتی از او مشاهده کردند، به طوری که سلطان علاء دین هم به دیدارش آمد و تحت تأثیر عظمت او قرار گرفت. بهاء ولد از دنیا رفت و در مراسم تشییع او مردم از زن و مرد حضور یافتند و غمناک بودند. سلطان هفت روز در غم او نایستاد و در نهایت مردم به فرزندش روی آوردند و خواستند که او جانشین پدر باشد.
هوش مصنوعی: وقتی که بهاء ولد از بلخ به شهرت رسید، آن پادشاه بزرگ و مخلص دلشکسته و نگران شد.
هوش مصنوعی: ناگهان از سوی خدا پیامی رسید که ای تنها پادشاه و سرآمد تمام شاهان.
هوش مصنوعی: وقتی این گروه تو را آزرده خاطر کردند، دل پاک و بیآلایش تو را به شدت تحت تاثیر قرار دادند.
هوش مصنوعی: خود را از میان دشمنان بیرون بیاور تا بتوانیم عذاب و مصیبت را به آنها بفرستیم.
هوش مصنوعی: زمانی که از خداوند چنین پیامی را دریافت کرد، خشمش را به اندازهای افزایش داد که فراوان شد.
هوش مصنوعی: از بلخ راهی حجاز شد، زیرا آن راز در دل او به ثمر نشسته بود.
هوش مصنوعی: در حین رفتن، خبری رسید که از آن راز، نشانهای ظاهر شد.
هوش مصنوعی: تاتارها به حمله به آن ملتها قصد کردند، ولی در این میان نیروهای اسلامی شکست نخوردند.
هوش مصنوعی: بلخ را گرفت و در آنجا زراعتی غمانگیز و فراوان از آن مردم مهیب و زیاد به وجود آورد.
هوش مصنوعی: شهرهای بزرگ کرد در وضعیت بدی هستند و حقایق با زحمتهای زیادی روبهرو میشوند.
هوش مصنوعی: خشم و قهر خداوند بیپایان است و عذاب دوزخی هیچگاه به پایان نمیرسد.
هوش مصنوعی: هر پیامبری همین گونه خطاب شد، و وقتی درباره حق پرسید، پاسخ از سوی خداوند به او رسید.
هوش مصنوعی: از این جمع حسود جدا شو، زیرا آنها به خاطر نادانی شان ذلیل و نابینا و در رنجند.
هوش مصنوعی: میخواهم به نابودی آنها بپردازم، پس از سرما و زمین برایشان میکشم.
هوش مصنوعی: میتوانم همه را در آب غرق کنم یا اینکه آنها را به آتش پرتاب کنم.
هوش مصنوعی: نمیتوان گفت در مسیر آن پادشاه چه بر سر کهنسالان و بزرگان آورده است.
هوش مصنوعی: در هر شهر، آن شخص بزرگ و ویژه، چه معجزات و نشانهای شگفتانگیزی از خود به نمایش میگذاشت.
هوش مصنوعی: اگر من به وضوح درباره آن موضوع صحبت کنم، احتمالاً هدف مورد نظر از آن سخن از دست میرود.
هوش مصنوعی: سالهاست که نمیتوانم از یاد آن داستان جدا شوم و تمام عمرم به آن فکر میکنم.
هوش مصنوعی: ضروری است که از آن مسیر عبور کنیم و از مسائل مهم خود آگاه شویم.
هوش مصنوعی: از کعبه به سرزمین روم آمد تا مردم روم از فیض او بهرهمند شوند و رحمتش شامل حالشان گردد.
هوش مصنوعی: او از تمام سرزمین روم، شهر قونیه را انتخاب کرد و در آنجا ساکن شد.
هوش مصنوعی: تمام مردم شهر شنیدند که شخصی منحصر به فرد و بینظیر از سفر برگشته است.
هوش مصنوعی: خورشید همچون جواهر گرانبها و نادر است و از بخششهای او، نور و گرما به زمین میتابد.
هوش مصنوعی: هیچ کجا مانند عشق، دانشمندی آگاه و خبره وجود ندارد.
هوش مصنوعی: مردم از هر سن و سال و جنسیت، به سمت او آمده بودند.
هوش مصنوعی: همه به وضوح بزرگواری او را مشاهده کردند و چه رازهایی که از او شنیدند.
هوش مصنوعی: همه از او قدرتها و مسئولیتها را گرفتند و همه دربارهاش داستانها و سخنها گفتند.
هوش مصنوعی: مدتی گذشت که آن شخص، مرد و زن زیادی را به دنبال خود کشاند و آنها به او ارادت پیدا کردند.
هوش مصنوعی: بعد از این، علاء دین سلطان با ایمان کامل در کنار میران خواهد بود.
هوش مصنوعی: آمدند و از نزدیک او را دیدند، همانند قند شیرین، نصیحت و آموزههای او را با دل و جان پذیرفتند.
هوش مصنوعی: وقتی سلطان علاءالدین چهره او را دید، به محبت و صداقت مریدش علاقهمند شد.
هوش مصنوعی: وقتی که سخنرانی او را شنید، او را به شدت متعجب و شگفتزده کرد و تاثیر عمیقی بر روح و دل او گذاشت.
هوش مصنوعی: او در خود نشانههایی از بزرگی و کرامتهای او را مشاهده کرد و تجربههای زیادی از او به دست آورد.
هوش مصنوعی: قطرهای از این منبع، به این دلیل که به سوی آن روی کرد و با میرامها صحبت کرد.
هوش مصنوعی: وقتی این مرد را میبینم، بیش از صد بار به صداقت و دیانت خود میافزایم.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر عظمت و بزرگی او میلرزد و هر بار که او را میبینم، از ترس دچار هراس میشوم.
هوش مصنوعی: همه جهان به خاطر من میلرزد، اما من از این مرد چه ترسی دارم؟ خداوندا، این چه حالتی است؟
هوش مصنوعی: وجود او چنان قدرت و عظمتی دارد که وقتی به من نگاه میکند، بدنم به لرزه میافتد.
هوش مصنوعی: من به طور قطع متوجه شدم که او نماینده خداوند است؛ در این دنیا، وجودش بینظیر و منحصر به فرد است.
هوش مصنوعی: همیشه درباره ویژگیهای او روز و شب صحبت میکنی و در ستایشش پافشاری میکنی.
هوش مصنوعی: بعد از گذشت ده سال، به خواست خدا او به جایی آرامش یافت و به خواب رفت.
هوش مصنوعی: شاه به سبب لطف و محبت او به غم و اندوهی دچار شد، اما از این درد هیچ نشانهای از آرامش باقی نماند.
هوش مصنوعی: او آمد و با چشمانی پر از اشک و دلی پر از غم، در مقابل او به حالت گریان ایستاده بود.
هوش مصنوعی: گفت که اگر حق به ما توجه کند، این درد و رنج ما هم از بین خواهد رفت.
هوش مصنوعی: اگر بعد از این، فرد نیکهویتی به مقام سلطنت برسد، من با تمام وجود از او پیروی خواهم کرد.
هوش مصنوعی: من همچون سربازان آمادهی خدمت او هستم و تمام وجودم را برای او فدای میکنم.
هوش مصنوعی: هر بار که او را میدیدی، مانند یک پادشاه آن پیمان را دوباره تجدید میکردی.
هوش مصنوعی: وقتی شاه به سمت خانهاش رفت، به حاضرین گفت: «بشتابید!»
هوش مصنوعی: اگر این مرد حقیقت را میگوید، پس از جانب خداست و ما نیز در جستجوی آن هستیم.
هوش مصنوعی: زمان جدایی من از این دنیا فرا رسیده است و من آمادهام که از این جهان زودگذر بروم.
هوش مصنوعی: اگر من نیز در ظاهر پادشاه این دنیا شوم، در واقعیت این جهان بیارزش خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر تمام جهان به مستی و شیدایی خداوند درآیند، همه مانند من بدون هیچ قید و شرطی به این حال خواهند رفت.
هوش مصنوعی: همه در کارهای خود غرق شده و در حیرت عشق هستند.
هوش مصنوعی: وقتی حال و وضع انسان به این شکل درآید، عشق آنها همیشه در کنار هم باقی میماند.
هوش مصنوعی: خورشید در حالی که به آسمان میتابد، نمیتواند تمام تلاشها و زحمات مردم را به یکباره به ثمر برساند. هرچه از کوشش و تلاش بیشتر باشد، دستاوردها نیز مطمئناً بیشتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: زیرا آن پادشاه اهل سلوک بیان کرده است که مردم دین شاهان را دارند.
هوش مصنوعی: جهان هنوز زمان دارد تا به حیات ادامه دهد، حتی اگر وجود خودش را از دست داده باشد.
هوش مصنوعی: عمر این جهان هنوز ادامه دارد و همچنان تغییرات و فراز و نشیبها در آن وجود خواهد داشت.
هوش مصنوعی: بنابراین، مشخص شد که من باید بروم تا این جهان مادی خراب نشود.
هوش مصنوعی: او ناگهان از دنیا رفت و به زندگی دیگری منتقل شد.
هوش مصنوعی: زمانی که بهاء ولد به دنیا آمد، او از این دنیا به سوی پروردگار بزرگ رحلت کرد.
هوش مصنوعی: در زمانی که او در تابوت است، مثل روز قیامت مردان و زنان با اشکهای خونینشان به سوگواری میپردازند.
هوش مصنوعی: آتش عشق در شهر قونیه برپا شد و به خاطر غم آن، هم بنده و هم آزاد در آتش سوزانده شدند.
هوش مصنوعی: دانشمندان با سرهای برهنه و دیگران همه در مقابل جنازه در کنار پادشاه هستند.
هوش مصنوعی: هیچکس در قونیه، چه مرد و چه زن، و چه افراد با شخصیت و چه افراد پایینمرتبه، باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: نمیتوانم در مورد آن سوگ توضیح دهم، چرا که خودم در آن سوگ حاضر نبودم و نمیدانم چه بر آن گذشته است.
هوش مصنوعی: در دنیا هیچکس نشانی نداد که جنازهای از آن نوع خارج شده باشد.
هوش مصنوعی: شاه به سبب غم، هفت روز نتوانست بنشیند و دلش که مانند شیشه است، از درد شکست.
هوش مصنوعی: هفتهای سفرهای پهن کردند تا قانعها و بسیار مشتاقها از آن بخورند.
هوش مصنوعی: ثروتها را بین فقرا تقسیم کردند تا جشن عروسی آن پادشاه بزرگ را برگزار کنند.
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، به خاطر دوری او ناله و فریاد میزد و از چشمانش اشک و خون به زمین میریخت.
هوش مصنوعی: پس از پایان تعزیه، مردم، چه بزرگترها و چه کوچکترها، دور هم جمع شدند.
هوش مصنوعی: همه به فرزندش نظر کردند، زیرا تو در زیبایی همتا نداری.
هوش مصنوعی: بعد از این، ما همه آرزوها و امیدهایمان را به سمت تو میفرستیم و به تو روی میآوریم.
هوش مصنوعی: پس از این، تو شاه خواهی بود و ما از تو همگی بهره و سود خواهیم برد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.