یاد نمودن ناظر از بزم آشنایی و ناله کردن از اندوه جدایی و شکایت بخت نامساعد بر زبان آوردن و حکایت طالع نامناسب بیان کردن
حدا گویندهٔ این طرفه محمل
چنین محمل کشد منزل به منزل
که ناظر بر سواد شهر میدید
ز درد ناامیدی میخروشید
به خود میگفت هر دم از سر درد
که آخر دور کار خویشتن کرد
به گورم کی توانست این سخن گفت
که در صحرا به گوران بایدم خفت
که پیشم میتوانست این ادا کرد
کزو نتوان به شمشیرم جدا کرد
کسی را کی رسیدی این به خاطر
که گردد دور از منظور ناظر
ولی آنجا که باشد دور گردون
که میداند که آخر چون شود چون
بسا کس را که یاری همنشین بود
همیشه در گمانش اینچنین بود
که بیهم یک نفس دم بر نیارند
دمی بیدیدن هم بر نیارند
به رنگی چرخ دور از وی نمودش
که انگشت تعجب شد کبودش
بود این رنگ چرخ حیله پرداز
کند هر دم به رنگی حیلهای ساز
گهی با بخت ساز جنگ میکرد
سرود بیخودی آهنگ میکرد
نبودی چون جرس بینالهٔ دل
شدی افغان کنان منزل به منزل
جرس را هر زمان گفتی به زاری
بگو دلبستگی پیش که داری
که هستت چون دل من اضطرابی
به خود داری در افغان پیچ وتابی
ز آهن در دهان داری زبانی
لب از افغان نمیبندی زمانی
نباشد یک زمان بینالهات زیست
زبان داری بگو کاین ناله از چیست
مرا گر نالهای باشد عجب نیست
چرا کاین نالهٔ من بیسبب نیست
به دل دردیست از اندوه دوری
که با آن درد نتوانم صبوری
صبوری با غم دوریست مشکل
صبوری چون توان صد درد بر دل
بیا ای سیل اشک ناصبوری
میان ما و او مگذار دوری
به نوعی ساز راه کاروان گل
که نتوان کرد الا شهر منزل
اگر نبود مدد اشک نیازم
به کوی او که خواهد برد بازم
منم چون اشک خود در ره فتاده
به دشت ناامیدی سر نهاده
به نومیدی ز جانان دور گشته
وداعی هم ازو روزی نگشته
ز جانان با وداعی گشته قانع
ز آن هم بخت بد گردیده مانع
ز بخت خود مدام آزرده جانم
چه بخت است اینکه من دارم ندانم
نمیدانم چه بخت و طالع است این
چه اوقات و چه عمر ضایع است این
مرا افسوس چون نبود در ایام
که این اوقات را هم عمر شد نام
چنین با خویش بودش گفتگویی
از و در کوه و صحرا های و هویی
سیاه از گرد شد ناگه جهانی
برون از گرد آمد کاروانی
به یک جا بار بگشودند بودند
به حرف آشنایی لب گشودند
ز رنج راه با هم راز گفتند
به هم احوال هر جا باز گفتند
به آنها بود سوداگر جوانی
اسیر داغ سودایش جهانی
متاع عشق را او گرم بازار
به سوز عشق او خلقی گرفتار
به چین هم مکتبی بودی به ناظر
شدی با او به مکتبخانه حاضر
چنان ناظر شد از دیدار او شاد
که گفتی عالمی را کس به او داد
ز هر جا گفتگویی کرد اظهار
سخن کرد آنگه از منظور تکرار
شد از بادام عنابش روانه
بهش نارنج گشت از ناردانه
به روی کهربا گوهر دوانید
به در یاقوت را در خون نشانید
ز نرگسدان دمیدش لاله تر
زرش رنگین شد از گوگرد احمر
پس آنگه گفت کای یار وفا کیش
به راه دوستی از جمله در پیش
چه باشد گر ز من خطی ستانی
رسانی پیش او نوعی که دانی
به جان خدمت کنم گفتا روان باش
جوابت هم رسانم شادمان باش
غلامی را اشارت کرد ناظر
که گرداند دوات و خامه حاضر
که شرح قصهٔ دوری نویسد
حدیث درد مهجوری نویسد
نبود آگه که شرح درد دوری
بلای روزگار ناصبوری
نه آن حرف است کاندر نامه گنجد
بیانش در زبان خامه گنجد
رقم سازندهٔ این طرفه نامه
چنین گفت از زبان تیز خامه
که ناظر آتش دل در قلم زد
حدیث شعلهٔ دوری رقم زد
که ای شمع شبستان نکویی
گل بستان فروز خوبرویی
غم دل شمع سان بگداخت ما را
به صد محنت ز پا انداخت ما را
غم هجر تو ما را سوخت چندان
که با خاک سیه گشتیم یکسان
ز ما خاکستر دور از تو مانده
غمت ما را به خاکستر نشانده
سمند عیش گردد گرد ما کم
بلی توسن ز خاکستر کند رم
شد از نقش سم اسب مصیبت
تن خاکی سراسر داغ محنت
چنان افتادهام زین داغ از پا
که چون فرداست گردم نیست برجا
خوش آن بادی که گرد خاکساری
رساند تا حریم کوی یاری
منم در گرد باد بینوایی
به خاک افتاده در کوی جدایی
تنی پر خار غم، اندوهگینی
بسان خار بن صحرا نشینی
فرورفته به کام محنت خویش
گیاه آسا سری افکنده در پیش
منم چون لاله در هامون نشسته
به خاک افتاده و در خون نشسته
تپیده آنقدر چون سیل بر خاک
که در دل خاک را افکند صد چاک
به بخت خود چو مجنون مانده در جنگ
نشسته تا کمر چون کوه در سنگ
نمیبینم در این صحرای اندوه
همآوازی که پا برخاست چون کوه
ولی او هم همآوازی چه داند
جمادی رسم دمسازی چه داند
منم مجنون دشت بینوایی
فتاده در پس کوه جدایی
فکنده سایه کوه غم به کارم
سیه کردهست روز و روزگارم
مرا مگذار با این کوه اندوه
در آ خورشید مانند از پس کوه
بیا ای شمع رویت مایه نور
ببین بیمهری این شام دیجور
مرا جز دود دل در بر کسی نیست
چو شمع صبح تا مردن بسی نیست
شبی دارم سیاه از ناامیدی
بده از صبح وصلت رو سفیدی
تو خود میدانی ای شمع دل افروز
که از داغ تو بنشستم بدین روز
بیا ای مرهم داغ دل من
ببین داغ دل بیحاصل من
ز غم صد داغ دارم بر دل از تو
جز این چیزی ندارم حاصل از تو
به جز اندوه یار دیگرم نیست
به غیر از دست محنت بر سرم نیست
منم کز غم فراقت کشته زارم
به سر جز دیده خونباری ندارم
بجز مژگان کسی پیش نظر نیست
به گردم غیر خوناب جگر نیست
خیالت در نظر شبها نشانم
ز محرومی سرشک خون فشانم
سر افسانه دوری گشایم
زبان در حرف مهجوری گشایم
که آیا چون ز کویش بار بستم
به محنتخانهٔ دوری نشستم
به فکرم هیچ بار افتاد یا نه
ز حالم هیچش آمد یاد یا نه
چو گفتندش حدیث رفتن من
بیان کردند در خون خفتن من
ازین یا رب چه در دل گشت او را ؟
چه در خاطر گذشت آن تند خو را ؟
که آیا این زمان با او نشیند ؟
که با خود یاریش دمساز بیند
چو می نوشد که نقلش آورد پیش ؟
کرا بخشد ز یاران جرعهٔ خویش ؟
چو بر مردم کشی دارد شرابش
که باشد تشنهٔ تیغ چو آبش
خوش آنروزی که بزمش جای من بود
حریم وصل او مأوای من بود
به غیر از من نبودش همزبانی
نمیبودیم دور از هم زمانی
زمانی بیسبب در خشم سازی
دمی افکنده طرح دلنوازی
حکایت از میان ما بدر نه
ز خشم و صلح ما کس را خبر نه
در آن ساعت که چشمش کردی انگیز
که تیغ خشم سازد غمزهاش تیز
تبسم در میان هر دم فتادی
خبر تا بود ما را صلح دادی
منم ترک زلال عیش جسته
ز آب زندگانی دست شسته
بیا ای با خیالت گفتگویم
که آب رفته باز آید بجویم
در این وادی که بیرویت زدم پای
گرم بر سر نیایی وای و صد وای
به مردن شمع عمرم گشته نزدیک
بیا روزم چنین مگذار تاریک
مکن کاری که از جور تو میرم
به روز حشر دامان تو گیرم
بیان کردم غم و درد نهانی
دگر چیزی نمیگویم تو دانی
به دستش نامهٔ جانان خود داد
نه نامه، پارهای از جان خود داد
خروشان دست هم را بوسه دادند
دل پر درد رو بر ره نهادند
چه خوش باشد که دمسازی کند بخت
سوی ما نیز دمسازی کشد رخت
بیار آنی که عمری بوده باشیم
دمی دوری ز هم ننموده باشیم
بیان سازد غم هجران مارا
رساند نامهٔ حرمان ما را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعر عاشقانهای است که به توصیف احساسات عمیق ناشی از دوری و ناامیدی پرداخته است. گوینده در طول سفر خود به درد و رنج فراق معشوق اشاره میکند و به یادآوری لحظات خوش با او و التماس به بازگشت او میپردازد. او به تنهایی و رنج خود از جدایی اشاره میکند و به دنبال آرامش و وصال معشوق است. همچنین، در شعر به تغییرات زمان و بخت بد اشاره شده و گوینده از عواطف خود به زبانی شاعرانه و با تشبیهات زیبا سخن میگوید. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به کمکش بیاید و از غم و ناامیدی نجاتش دهد.
هوش مصنوعی: خداوند در هر مرحله از سفر، وسیلهای برای انتقال به مقصد فراهم میکند.
هوش مصنوعی: کسی که به وضع و حال شهر نگاه میکرد، به خاطر درد و ناامیدی به شدت ناراحت و زار میزد.
هوش مصنوعی: او هر لحظه با خود میگفت که بالاخره باید به مشکلات و دردسرهای خود پایان دهد و از بند آنها رهایی یابد.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند بگوید که من در این صحرا باید به خواب ابدی بروم.
هوش مصنوعی: کسی که میتوانست به راحتی در حضور من نقش بازی کند، نمیتوانست با شمشیرم جدا شود.
هوش مصنوعی: آیا تا به حال کسی را دیدهای که به خاطر دیگران از هدف و منظور خود دور بماند؟
هوش مصنوعی: اما در جایی که گردش زمان قرار دارد، کسی نمیداند که در نهایت چه اتفاقی خواهد افتاد.
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد فکر میکنند که همیشه کمک و همراهی دوستانشان به نفع آنهاست و این تصور به طور دائم در ذهنشان وجود دارد.
هوش مصنوعی: آنها بدون همراهی یکدیگر حتی برای لحظهای نفس نمیکشند و نمیتوانند بدون دیدن همدیگر زندگی کنند.
هوش مصنوعی: چرخ زمان به گونهای او را به رنگی نشان داد که از تعجب رنگپریده و حیران شد.
هوش مصنوعی: این جهان مانند چرخشی است که هر لحظه به رنگ و شکلی جدید در میآید و با فریب و حیلهها تغییر میکند.
هوش مصنوعی: گاهی با شانس و سرنوشت به جنگ میرفت و گاهی هم بیخبر از خود، بر روی نغمهها و آهنگها تمرکز میکرد.
هوش مصنوعی: اگر صدای جرس نباشد، دل بیصدا و نالان میشود، و به شکلی اندوهناک و در حال گریز از منزل به منزل میروید.
هوش مصنوعی: هر وقت که صدای زنگ را شنیدی، با ناله بگو که به چه کسی دل بستهای.
هوش مصنوعی: تو هم مانند دل من در درونت اضطراب و تلاطم داری.
هوش مصنوعی: تو زبانی در دهان داری که از آهن ساخته شده است، ولی هیچگاه لبهایت را از گریه و ناله نمیبندی.
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانم بدون دلتنگی تو زندگی کنم. اگر زبان گفتن داری، بگو این دلتنگی به خاطر چیست؟
هوش مصنوعی: اگر من نالهای دارم، جای تعجب نیست، چون این نالهی من بیدلیل نیست.
هوش مصنوعی: دل من از غم دوری پر از درد است و این درد به قدری سنگین است که نمیتوانم با آن تحمل کنم.
هوش مصنوعی: تحمل کردن غم دوری بسیار دشوار است، و این صبوری سختتر میشود زمانی که انسان قادر است هزاران درد را بر دلش تحمل کند.
هوش مصنوعی: بیا ای اشکهای ناصبوری، بین ما و او مانع فاصله نشو.
هوش مصنوعی: به روشی میتوان ساز و راه کاروانی را نواخت که جز در مکانی مشخص نمیتوان انجام داد.
هوش مصنوعی: اگر کمک اشک من نبود، به خاطر نیازم به حضور او، چه کسی مرا به همین کوی باز خواهدگرداند؟
هوش مصنوعی: من مانند اشکی هستم که در مسیرش به دشت ناامیدی افتاده و سرم را روی زمین گذاشتهام.
هوش مصنوعی: از عشق معشوق بینصیب و ناامید شدهام و روزی هم بدون خداحافظی از او سپری نشده است.
هوش مصنوعی: از محبوب جدا شدم و به این جدایی راضیام، اما بخت بد من مانند مانعی عمل کرده است.
هوش مصنوعی: من همیشه از سرنوشت خود ناراحتم، نمیدانم این سرنوشتی که دارم چه نوعی است.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه سرنوشت و تقدیری دارم، ولی آنچه را که در این زمان و عمرم از دست میدهام، اصلاً نمیفهمم.
هوش مصنوعی: من حسرت میخورم که چرا در زمانهای گذشته این لحظات هم به حساب عمرم نیامدند.
هوش مصنوعی: او در دل خود گفتگویی داشت و در کوه و دشت به این فکر میکرد.
هوش مصنوعی: ناگهان از میان غبار، جهانی سیاه پدیدار شد و کاروانی از آن بیرون آمد.
هوش مصنوعی: در یک مکان، بار را باز کردند و دیگران با یکدیگر از روی آشنایی صحبت کردند.
هوش مصنوعی: آنها از زحمات سفر گفتند و در مورد حال و هوا و شرایط هر مکان با یکدیگر صحبت کردند.
هوش مصنوعی: جوانی که درگیر عشق و احساساتش است، برای او به مانند یک بازرگان میماند که در تلاش است تا از این عشق به سود برسد، اما در واقع خودش در دنیای عشق و آرزوها اسیر شده است.
هوش مصنوعی: محصول عشق او باعث شده که در بازار عشق، سرمایش را احساس کنند و مردم به خاطر اشتیاق و گرمای آن دچار هیجان شدهاند.
هوش مصنوعی: در چین نیز آموزشی داشتی و در حضور او، به مدرسه رفتی.
هوش مصنوعی: از دیدن او آنچنان خوشحال شد که گویی تمام جهان را به کسی دادهاند.
هوش مصنوعی: از هر نقطه که صحبت آغاز شود، پس از بیان نظر، دوباره به همان موضوع برگردانده میشود.
هوش مصنوعی: از بادام او، عناب به راه افتاد، و نارنگی از دانههای انار پیدا شد.
هوش مصنوعی: بر روی کهربا درخشان، جواهراتی را پرتاب کردند و یاقوت را در خون غوطهور کردند.
هوش مصنوعی: از نرگسزار بوی لالهای تازه به فضا آمد و رنگ زعفرانی آن به واسطهی خاک سرخ به طرز زیبا و جذابی تغییر کرد.
هوش مصنوعی: سپس او گفت: ای دوست وفادار، در مسیر دوستی باید از هر چیزی جلوتر باشی.
هوش مصنوعی: اگر تو از من نامهای بگیری و به او برسانی، چه اتفاقی میافتد؟ به نوعی که میدانی.
هوش مصنوعی: با کمال میل آمادهام که به تو خدمت کنم. برایت این نوید را میدهم که خوشحال باشی و به زودی پاسخ خود را دریافت کنی.
هوش مصنوعی: ناظر به یکی از غلامان اشاره کرد که دوات و قلم را آماده کند.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که کسی که از عشق و دوری مینالد، داستانی از غم و فراق را روایت میکند که در آن، درد و رنج ناشی از جدایی به وضوح بیان شده است. این فرد میخواهد احساسات عمیق خود را از فراق و بیکسی به تصویر بکشد.
هوش مصنوعی: هیچ کس نمیدانست که درد دوری چقدر سخت و عذابآور است و چه بلایی بر سر انسان میآورد.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که گاهی اوقات برخی از صحبتها و مفاهیم آنقدر عمیق و پیچیده هستند که نمیتوانند به راحتی در نوشته یا گفتار مطرح شوند. در حقیقت، بیان آنها فراتر از ظرفیت و توانایی کلمات است.
هوش مصنوعی: نویسندهٔ این متن جالب به زبان قلم تیز و ماهرانهای چنین بیان میکند.
هوش مصنوعی: کسی که به دل من نگاه میکند، داستان شعلههای دوری را با قلمش به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: ای شمع روشنایی بخش شبستان، زیبایی گلهای باغ، تو درخشش زیبای خود را منتشر میکنی.
هوش مصنوعی: غم دل مانند شعلهی شمع ما را سوزاند و با صدها درد و رنج، ما را از پا درآورد.
هوش مصنوعی: عشق و پریشانی دوری تو آنقدر ما را اندوهگین کرد که به حالتی شبیه خاک سیاه و بیجان درآمدیم.
هوش مصنوعی: غم تو باعث شده است که ما حتی دور از تو، به حالت خاکستر تبدیل شویم و روحمان در آتش اندوه تو بسوزد.
هوش مصنوعی: اسب خوشحالی و لذت در دور ما میچرخد و بیتردید اسب قوی و آزاد از خاکستر برمیخیزد.
هوش مصنوعی: از رد پای اسب، درد و رنجی که بر تن خاکی وارد شده، به خوبی نمایان است.
هوش مصنوعی: به شدت تحت تأثیر یک درد بزرگ قرار دارم تا جایی که نمیتوانم حتی برای فردا خود را حس کنم و تمام وجودم را از دست دادهام.
هوش مصنوعی: باد خوشی که گرد و غبار فردی humble و خاکی را به سمت کوی دوستش میآورد، بسیار دلانگیز است.
هوش مصنوعی: من در شرایط سخت و ناگواری هستم که در گوشهای از بیکسی و جدایی افتادهام.
هوش مصنوعی: بدنی پر از درد و غم، و اندوهی چون خارهایی که در بیابان زندگی میکند.
هوش مصنوعی: ناراحتی و زحمت را به خود جلب کرده، همانند گیاهی که سرش را خم کرده و در جلوی خود نگاه میکند.
هوش مصنوعی: من مانند لالهای هستم که در دشت خشک و بیحیات نشستهام، به خاک افتاده و در خون غوطهورم.
هوش مصنوعی: خون به قدری مانند سیل بر زمین رفته که در عمق خاک، زخمهای بسیاری ایجاد کرده است.
هوش مصنوعی: مجنون با چشمانی پر از ناامیدی به سرنوشت خود نگاه میکند و در میدانی پر از مبارزه ایستاده است، همانطور که کوهها در دل سنگها استوار و مقاوم هستند.
هوش مصنوعی: در این دشت پر از اندوه، هیچ کسی را نمیبینم که با من همصدا شود و مانند کوه استواری از جا بلند شود.
هوش مصنوعی: ولی او که بیجان است، چگونه میتواند بفهمد که همآوازی چیست؟ و چه کسی میتواند رسم نزدیک شدن و همدمی را درک کند؟
هوش مصنوعی: من عاشق دشتهای بینهایت هستم و در پشت کوه جدایی تنها افتادهام.
هوش مصنوعی: سایهی سنگین غم بر زندگی من افتاده و روزها و شبهایم را تیره و تار کرده است.
هوش مصنوعی: مرا در این اندوه بزرگ تنها نگذار، مثل خورشید که از پشت کوه پدیدار میشود.
هوش مصنوعی: بیا ای شمع زیبای تو، مایه روشنی باش. ببین چقدر این شب تاریک و بیرحم است.
هوش مصنوعی: جز درد دل من هیچکس در کنار من نیست، مانند شمعی که در صبح زود میسوزد و تا لحظهی مرگ زمان زیادی باقی نیست.
هوش مصنوعی: شبی پر از ناامیدی را سپری میکنم، امیدوارم صبح با آمدن تو، زندگیام روشن و سفید شود.
هوش مصنوعی: تو خود میدانی ای شمع روشنیبخش که چقدر به خاطر عشق تو رنج کشیدم و به این حال و روز افتادهام.
هوش مصنوعی: بیا و ببین چطور دلم پر از درد و رنج است و چقدر این درد بیفایده و بینتیجه است.
هوش مصنوعی: از دردها و زخمهای بسیار که بر دلم هست، تنها چیزی که از تو دارم همین احساسات است.
هوش مصنوعی: جز غم یار چیزی دیگر ندارم و جز درد و رنج، چیزی بر سرم نیست.
هوش مصنوعی: من در غم جدایی تو به شدت ناراحتم و به جز اشکهایی که از چشمانم میریزد، هیچ چیز دیگری ندارم.
هوش مصنوعی: جز مژگان معشوق، هیچکس در نظر من نیست و غیر از اشک و غم دل، چیزی دیگر در وجودم نیست.
هوش مصنوعی: در شبها، خاطرت در ذهنم نقش میبندد و از اندوه دوریات اشکهایی از خون میریزم.
هوش مصنوعی: من قصد دارم در داستانی که درباره فراق است، زبانم را به جملات نامتعارف و غمانگیز مشغول کنم.
هوش مصنوعی: آیا من که به خاطر دوری از کوی تو بار غم را بر دوش کشیدم، در این محنتخانه بیخبری نشستم؟
هوش مصنوعی: این عبارت بیانگر آن است که فرد در حال فکر کردن به حال و آینده خود است و نمیداند آیا هیچگاه به یادش آمده که در چه وضعی قرار دارد یا آن احساسات و وضعیت را فراموش کرده است. در واقع، به نظر میرسد که فرد در تلاش است تا بفهمد آیا در گذشته به شرایط کنونیاش فکر کرده یا خیر.
هوش مصنوعی: زمانی که درباره رفتن من برایش صحبت کردند، داستان خوابیدن من در خون را بازگو کردند.
هوش مصنوعی: ای خدا، در دل او چه گذشت که اینگونه تند و بیتاب شد؟ چه چیزی در ذهن او آمده که این حال را پیدا کرده است؟
هوش مصنوعی: آیا میتواند در این زمان با او بماند؟ تا اینکه یار و همراهش را در کنار خود ببیند.
هوش مصنوعی: وقتی کسی مینوشد، کسی که حرفش را میزند، چه کسی میتواند او را از دوستانش به سادگی راضی کند و نوشیدنیاش را به او بدهد؟
هوش مصنوعی: اگر کسی در حال کشتن دیگران باشد، شراب او چیست؟ آیا کسی که تشنهی تیغ است، مانند کسی است که آب میخواهد؟
هوش مصنوعی: روزی که در محفل او حضور داشتم و در کنار او بودم، برایم خوشایند و آرامشبخش بود. آن زمان که به وصالش میرسیدم، احساس امنیت و آرامش میکردم.
هوش مصنوعی: هیچ کس جز من همدم و همزبان او نبود و ما دور از یکدیگر زمانی را سپری نکرده بودیم.
هوش مصنوعی: در زمانی بیدلیل، احساس خشم میکنی و در همان لحظه، فکری دلنشین به ذهنت میرسد.
هوش مصنوعی: داستان و حال و روز ما از درون به دیگران منتقل نمیشود؛ نه در زمان عصبانیت و نه در زمان آشتی، کسی از وضعیت ما خبر ندارد.
هوش مصنوعی: در زمانی که با نگاهش باعث تحریک میشوی، چنان تیزی و قدرتی در نگاهش وجود دارد که میتواند خشم و نیشخندش را به مانند تیغی خطرناک کند.
هوش مصنوعی: هر بار که لبخند زدی، خبری از صلح و آرامش به ما منتقل کردی.
هوش مصنوعی: من از لذتهای زندگی کنارهگیری کردهام و از آب حیات دور شدم.
هوش مصنوعی: بیا و با من درباره خیالت صحبت کن، چرا که آب رفته به راحتی بر نمیگردد و من میخواهم آن را جستجو کنم.
هوش مصنوعی: در این مکان که به خاطر نبودن تو قدم گذاشتم، حسرت و اندوهی عمیق به من دست داده است و افسوس که تو در اینجا نیستی.
هوش مصنوعی: عمر من به پایان نزدیک میشود، مانند شمعی که در حال سوختن است. لطفاً نگذار روزهای من اینقدر تاریک و بیفروغ بمانند.
هوش مصنوعی: کاری نکن که در روز قیامت از ستم تو به تو پناه ببرم.
هوش مصنوعی: غم و درد نهانی را برای تو بازگو کردم و دیگر چیزی نمیگویم، تو خود میدانی.
هوش مصنوعی: او به معشوقش تنها یک نامه نداد، بلکه بخشی از وجود و دل خود را تقدیم کرد.
هوش مصنوعی: در اینجا، دو نفر که به شدت احساسات خود را بروز میدهند، با شور و شوق یکدیگر را در آغوش میگیرند و بوسهای به هم میزنند. در حالی که دلشان پر از غم و درد است، قدم به راهی میگذارند که معنایی عمیقتر و شاید دشوارتر برایشان دارد.
هوش مصنوعی: چقدر خوب است که بخت به ما روی خوش نشان بدهد و با ما همراز شود.
هوش مصنوعی: مرا با کسی بیاور که ما عمری در کنار هم بودهایم و هرگز لحظهای از هم دور نبودهایم.
هوش مصنوعی: فراق ما را بیان میکند و نامهٔ ناامیدی ما را میآورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.