گنجور

 
واعظ قزوینی

میکند لطفی، ز بیرحمی بسی خونخوار تر

میزند حرفی، ز خاموشی ولی هموار تر

مهربانیهای آن نا مهربان را دیده ام

نیست در گفتارش از دشنام بی آزار تر

دیده ام گلهای صحرای جهان را یک بیک

نیست از دست تهی دیگر گلی بیخارتر

همرهان آه حسرت در قفا وامانده اند

باری ای عمر سبک رو، میروی؛ هموارتر!

کار ما را، روشناس درگه حق کرده است

نیست ما را هیچکس از بیکسی غمخوار تر

گر بدش هم آید، آید؛ نیست از واعظ کسی

خام تر، بیمغزتر، بیشرم تر، بیعارتر!

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
صائب

می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر

درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر

دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام

شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر

باده ممزوج را زور شراب صرف نیست

[...]

نورس دماوندی

داغ عشق از برق حسن افتاده بی زنهارتر

جام نور مهر از آیینه شد سرشار تر

گوهر لطف سخن را بینم از لعل لبش

از عرق بر چهره ی محجوب خوش رفتار تر

این بنا از عالم آب است بر پا چون حباب

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نورس دماوندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه