گنجور

 
سوزنی سمرقندی

باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت

باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت

باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند

باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت

جان و دل را از من آن جانان دلپرور ربود

بوده و نابوده و یاد مرا نسیان گرفت

ساخت کار جان و دل را دلبر جانان ولیک

سوخت از هجران تنم کز هر یکی هجران گرفت

مونس جان و دل من دلبر جانان من

آدمیزاد است لیکن روی و خوی جان گرفت

تا بر او پیدا شوم پنهان شود از من همی

گوئی از من آشکارا جان و دل پنهان گرفت

روی اگر گویم به من بنمای ننماید به من

وای حال آنکه چون من بار نافرمان گرفت

طوف کردم گرد کوی او برای روی او

ناگهان از چشمه های چشم من طوفان گرفت

در میان گریه ناگه آه کردم از جگر

تا همه کویش بر آب و آتش سوزان گرفت

هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد

کار چون من عاشقی هرگز کجا سامان گرفت؟

بی‌دل و بی‌جان و بی‌جانان و دلبر مانده‌ام

کیست آن کو کار دشوار مرا آسان گرفت

تا نیابم دلبر و جانان نیابم جان و دل

بی‌دل و بی‌جان ز مولانا سبق نتوان گرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت

عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت

تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو

خانه ای در بیستون ، فرهادِ سرگردان گرفت

گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن

[...]

صائب تبریزی

از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت

دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت

گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود

می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
فیاض لاهیجی

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت

نوبهار از جلوه‌اش سامان صد بستان گرفت

شعله‌ای هر جا که در بزم محبَّت شد بلند

سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت

هستی عاشق حجابی بود پیش راه وصل

[...]

واعظ قزوینی

شور عشق استادگی کرد، از سرم سامان گرفت

طوق زلفش بر گلویم پا فشرد و جان گرفت!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه