گنجور

 
صوفی محمد هروی

ای خجل پیش دو رخسار چو خورشید تو ماه

چشم جادوی تو وه عین بلائی است سیاه

پیش رویش نتوانم که بر آرم آهی

می شود تیره بلی آه چو آیینه به آه

بس که در سر دهان تو به جان کوشیدم

گشت از فکر محال این دل بیچاره تباه

التفاتی به من بی سر و سامان می کن

به نگاهی ز ترحم نظری کن ناگاه

هر که عطری فکند بر در خاک کویت

روز محشر چه غم آن بی سرو پا را ز گناه

پیش رخسار تو در دیده او خنجر باد

خیره چشمی که کند جانب خورشید نگاه

صبر کن صوفی سودازده در فرقت دوست

تا برآرد همه مقصود ترا الا الله

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید

گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه

پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم

چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه

خواجه عبدالله انصاری

ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه

که ترا شومی ظلم افکند از جاه بچاه

حال اکنون بحقارت منگر جانب او

بشماتت کند آنروز بسوی تو نگاه

منوچهری

در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه

دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه

جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه

بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه

قطران تبریزی

ای بفر و خرد و خوبی خورشید سپاه

او فرزنده ز گردون تو فروزنده ز گاه

او گهی تابان بر چرخ و گهی زیر زمین

تو بوی تابان بر گاه بگاه و بی گاه

زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین

[...]

امیر معزی

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه

کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه

بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت

بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه

ای پسر چند کنم بی‌لب خندان تو صبر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه