ای خجل پیش دو رخسار چو خورشید تو ماه
چشم جادوی تو وه عین بلائی است سیاه
پیش رویش نتوانم که بر آرم آهی
می شود تیره بلی آه چو آیینه به آه
بس که در سر دهان تو به جان کوشیدم
گشت از فکر محال این دل بیچاره تباه
التفاتی به من بی سر و سامان می کن
به نگاهی ز ترحم نظری کن ناگاه
هر که عطری فکند بر در خاک کویت
روز محشر چه غم آن بی سرو پا را ز گناه
پیش رخسار تو در دیده او خنجر باد
خیره چشمی که کند جانب خورشید نگاه
صبر کن صوفی سودازده در فرقت دوست
تا برآرد همه مقصود ترا الا الله
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زیبایی و جاذبه معشوق خود سخن میگوید و احساسات عمیق و دردناکی که در غیاب او تجربه میکند را توصیف میکند. او به چهرهی معشوقش که مانند خورشید و ماه میدرخشد، اشاره میکند و از تأثیرات جادویی چشمان او بر دل خود میگوید. شاعر از ناتوانی در بیان احساساتش در برابر زیبایی معشوقش سخن میگوید و درخواست توجه از او دارد. در نهایت، به صبر در دوران جدایی و امید به رسیدن به مقصود نهایی اشاره میکند. شاعر بر این باور است که در انتها، تنها خداوند میتواند دلهای آشفته را آرام کند.
هوش مصنوعی: ای شرمنده در برابر دو صورت چون خورشید، تو مانند ماهی و چشمانت جادویی دارند، و چه بلای سیاهی هستی!
هوش مصنوعی: من نمیتوانم در برابر او آهی بکشم، زیرا در حضورش همه چیز تیره و تار میشود، مانند اینکه آهی که میزنم به عکس در آینه تبدیل میشود.
هوش مصنوعی: من به خاطر تو و عشق به تو خیلی تلاش کردم و به حدی در فکر تو غرق شدم که دل بیچارهام به خاطر اندیشههای ناممکن و ناامید کننده خراب شده است.
هوش مصنوعی: نگاهی به من بینداز که سر و سامانم را به هم میزند؛ با یک نگاه پر از رحمت، ناگهان به من توجه کن.
هوش مصنوعی: هر کسی که عطری به خاک درگاه تو بپاشد، در روز قیامت نباید نگران سرنوشت آن بیسر و پا باشد.
هوش مصنوعی: در برابر چهره تو، در چشمان او خنجری است که توجهش را به سوی خورشید معطوف میکند.
هوش مصنوعی: ای صوفی پر از فراق و ناراحتی، کمی صبر کن تا زمانی که دوستت تجلی کند و همه آرزوهای تو جز خدا برآورده شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید
گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه
پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه
ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه
که ترا شومی ظلم افکند از جاه بچاه
حال اکنون بحقارت منگر جانب او
بشماتت کند آنروز بسوی تو نگاه
در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه
دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه
جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه
بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه
ای بفر و خرد و خوبی خورشید سپاه
او فرزنده ز گردون تو فروزنده ز گاه
او گهی تابان بر چرخ و گهی زیر زمین
تو بوی تابان بر گاه بگاه و بی گاه
زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین
[...]
کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه
کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه
بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت
بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه
ای پسر چند کنم بیلب خندان تو صبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.