سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن […]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲
ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدهست؟
وی باغ لطافت به رویت که گزیدهست؟
نیکوتر از این میوه همه عمر که خوردهست؟
شیرینتر از این خربزه هرگز که چشیدهست؟
ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان
دانی که سکندر به چه محنت طلبیدهست
این خون کسی ریختهای یا می سرخ است
یا توت سیاهست که بر جامه چکیدهست
با جمله برآمیزی و از ما […]
