گنجور

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۳

 

هر کجا سلطانِ عشق آمد، نماند

قوّتِ بازویِ تقویٰ را محل

پاک‌دامن چون زِیَد بیچاره‌ای

اوفتاده تا گریبان در وَحَل؟

۲ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶

 

ظَمَأٌ بِقَلْبی لا یَکادُ یُسیغُهُ

رَشْفُ الزُّلالِ وَلَوْ شَرِبْتُ بُحُوراً

خرّم آن فرخنده‌طالع را که چشم

بر چنین روی اوفتد هر بامداد

مستِ می بیدار گردد نیم‌شب

[...]

۳ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹

 

تندرستان را نباشد درد ریش

جز به هم‌دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی‌حاصل بود

با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد همچو ما

[...]

۴ بیت
سعدی
 

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰

 

این دو چیزم بر گناه انگیختند

بخت نافرجام و عقل ناتمام

گر گرفتارم کنی مستوجبم

ور ببخشی عفو بهتر کاِنتقام

۲ بیت
سعدی