فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید » شمارهٔ ۱ - قطعه
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم
تربیتی کن به آب لطف خسی را
گفت یکی بس بود و گر دو ستانی
فتنه شود آزموده ایم بسی را
عمر دوباره ست بوسه ی من و هرگز
[...]
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۴۷ - سپردن موبد ویس را به دایه و آمدن رامین در باغ
نگه کن تا کجا یابی کسی را
که رسوا کرد همچون من بسی را
عطار » الهی نامه » بخش چهارم » (۱) حکایت سرپاتک هندی
که او ره باز میندهد کسی را
چو تو بود آرزوی وی بسی را
عطار » الهی نامه » بخش دهم » المقالة العاشرة
زهر نوع آزمودم من بسی را
که گلخن را نشد گلشن کسی را
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم » (۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید
چو چاره نیسب ز افتادن کسی را
بدین دریا درافتادن بسی را
عطار » خسرونامه » بخش ۱۹ - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن
چگویم زانکه من دیدم بسی را
که بازی نیست با دولت کسی را
عطار » خسرونامه » بخش ۵۳ - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو
اگرچه در جهان دیدم بسی را
ندیدم هیچ اهلیت کسی را
عطار » جوهرالذات » دفتر اول » بخش ۶۱ - در نمودار سرّ اعیان کل فرماید
قضا رفتست اینجا هر کسی را
فتاده سیر آن اینجا بسی را
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۱ - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن
زدی آتش به جان چون من خسی را
نسوزد کس بدینسان بی کسی را
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳۲ - حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه
دانم که ز عاشقان بسی را
دیدی، دیدی چو خود کسی را
هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸
دیدیدیم ز یاران وفادار بسی را
لیکن چو سگان تو ندیدیم کسی را
قطع هوس و ترک هوی کن، که درین راه
چندان اثری نیست هوی و هوسی را
فریاد! که فریاد کشیدیم و ندیدیم
[...]
هلالی جغتایی » صفات العاشقین » بخش ۳۵ - حکایت عاشقی که بپای توکل راه برید و در منزل اول بکعبه وصال رسید
بلی، این حسن اگر باشد کسی را
اسیر عشق خود بیند بسی را
سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا » ۳۹۷- عشقی همدانی
مشتاق بجانیم مسیحا نفسی را
ای بخت بیا همدم ما ساز کسی را
سلیم تهرانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲ - زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کرد
زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کرد
ناچار گزیری نبود همنفسی را
پیداست بر ارباب فراست که ندارد
افشاندن دم فایده، اسب مگسی را
حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱
از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی را
آری خبر از درد کسی نیست کسی را
هر خیره سری چاشنی درد نداند
از مائدهٔ عشق، چه قسمت مگسی را
زخم دل نالان مرا، چاره محال است
[...]
حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۷۴
این است که دل برده و خون کرده بسی را
بسم الله اگر تاب نفس هست کسی را
ایرج میرزا » مثنویها » عارف نامه » بخش ۱۱
برد جَوفِ دکان پیشی، پسی را؟
به چنگ آرد تقی خانی کسی را