×
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۹
سررشته جنون ره اهل هوس نزد
بند گران به پای مگس هیچ کس نزد
روشندلی ز پرتو افتادگی بود
بیهوده شعله دست به دامان خس نزد
خون شد درون سینه دل و شکوه سر نکرد
[...]
۴ بیت