گنجور

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳

 

رسولا، خدا را به جایی که دانی

چه باشد که از من دعایی رسانی؟

نه کار رسول است رفتن به کویش

نسیما تو برخیز اگر می‌توانی

مرا نیم جانی است بردار با خود

[...]

۱۸ بیت
سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۵ - در مدح دلشاد خاتون

 

دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست

گردون پیر، بنده بخت جوان اوست

خورشید هست فلکه زرین خیمه‌اش

جرم هلال، ماهچه سایبان اوست

دولت کنیزکی است ز ایوان حضرتش

[...]

۱۸ بیت
سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۹۱ - بازگشتن شادیشاه به شام

 

حکایت را بدین پیدا شد انجام

سحرگه کرد شادی روی در شام

ملک جمشید را افسر طلب کرد

حکایتهای شادی شه درآورد

ملک را گفت: «شادی رفت در شام

[...]

۱۸ بیت
سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۹۵ - غزل

 

شادی آمد از درون امشب که هان جان می‌رسد

جان به استقبال شد بیرون که جانان می‌رسد

یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز در

مژده ای دل کان شب سودا به پایان می‌رسد

خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان می‌دمد

[...]

۱۸ بیت
سلمان ساوجی