گنجور

وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

 

تو منکری ولیک به من مهربانیت

می‌بارد از ادای نگاهِ نهانیت

میرم به ملتفت نشدن‌های ساخته

و آن طرزِ بازدیدن و تقریب‌دانیت

یک خم شدن ز گوشهٔ ابروی التفات

[...]

۱۱ بیت
وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

 

گرچه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود

گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می‌شود

همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن

زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می‌شود

یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست

[...]

۱۱ بیت
وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸

 

آنکس که دامن از پی کین تو بر زند

بر پای نخل زندگی خود تبر زند

گر کوه خصمی تو کند انتقام تو

آن تیغ را به دست خودش بر کمر زند

از لشکر توجه تو کمترین سوار

[...]

۱۱ بیت
وحشی بافقی