گنجور

 
اسیر شهرستانی

گر دو روزی کامجو در عشق بی آرام بود

همچو داغ لاله در آتش نشینی خام بود

سخت ممنونم ز رسوایی که روز خوش ندید

تا دل دیوانه در زنجیر ننگ و نام بود

آگه از حال دلم بی منت پیغام شد

بی زبانیها میان ما و او پیغام بود

هر کجا رفتم دل بیمار من صحت نیافت

سازگار آب وهوای شهر بند دام بود

هر کجا تنها دچارم شد ز شرم او اسیر

دیده خصم دیدن و دل دشمن آرام بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صامت بروجردی

مدتی جمشید اندر دهر صاحب جام بود

عشترتش با ساقیان سر و سیم اندام بود

تاج و تخت و حشمت جمشید چون بر باد شد

صاحب کوس و علم ضحاک بر فرجام بود

پس فریدون بود و ایراج بود و سلم و تور بود

[...]

طغرل احراری

یاد ایامی که هر دم با منت پیغام بود

شهد مضمون حدیث دلکشت در کام بود!

دم به دم ساعت به ساعت از نوید نامه‌ات

طرف گلزار خیال من بهار ایام بود

از کلامت «واصبر واتفسیر» می‌کردم مدام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه