گنجور

 
اسیر شهرستانی

خوشا آن دل که سرگرم غمِ جانانه‌ای باشد

ز شور عشق او بر هر زبان افسانه‌ای باشد

محبت هر دلی را قابل الفت نمی‌داند

تجلی کی چراغ‌افروز هر پروانه‌ای باشد

ز دریای محبت ره به ساحل می‌برد شوقی

که بر دوش خطر همچون حبابش خانه‌ای باشد

حریفی قابل صاف محبت می‌تواند شد

که بر کف از شکست خاطرش پیمانه‌ای باشد

دل ساغر بر ما با کسی صافی است در عالم

که چون خُم خوش‌نشین گوشهٔ میخانه‌ای باشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وحشی بافقی

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد

مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه‌ای باشد

چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی

که اینهم در میان مردمان افسانه‌ای باشد

من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش

[...]

رفیق اصفهانی

چه باشد گر ترا ویرانه ی من خانه ای باشد

تو گنجی گنج را جا گوشه ی ویرانه ای باشد

نباشد بزم تو جای من دیوانه جای من

به کنج گلخنی یا گوشه ی ویرانه ای باشد

ز پا اندازدم اندوه دوران گرنه یک ساعت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه