گنجور

 
اسیر شهرستانی

رخی از باده رخشان می توان کرد

گلی از شعله خندان می توان کرد

اگر از خویش پنهان می توان شد

تو را از خلق پنهان می توان کرد

ز شور بیخودی در بزم مستان

دل ما را نمکدان می توان کرد

ز رویت خنده بر گل می توان زد

سرش را هم چراغان می توان کرد

بهار سینه صافی تربت من

گل از خاکم به دامان می توان کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

نه صبر از وصل جانان می توان کرد

نه هجران بر خود آسان می توان کرد

نه با دل بر توان آمد به تدبیر

نه از وصل تو درمان می توان کرد

نه سرّ عشق با کس می توان گفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه