گنجور

 
اسیر شهرستانی

در دامت آن غبار که بر بال و پر نشست

شد توتیای بینش و در چشم تر نشست

صبحش نوید دولت بیدار می دهد

خورشید طالعی که شبی بیشتر نشست

پروانه چراغ دل روشن من است

شبهای انتظار تو نقش سحر نشست

پرواز عندلیب چکد از غبار من

نقش شکسگتیم ز گل بیشتر نشست

نظاره بود نو سفر آشیان که باز

آمد ز گلشن دل و در چشم تر نشست

شوقم گل همیشه بهار دل است اسیر

در دیده یار از همه کس پیشتر نشست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

اکفی الکفاة مشرق و مغرب رشید دین

کامد فلک به زیر و محلش ز بر نشست

چون خیزران دو تا شد تا بار همتش

بر پشت قبه فلک شیشه گر نشست

وی چون ز شرطه سوی حرم شد کلیم وار

[...]

جویای تبریزی

از رفتنش به خاک چمن تا کمر نشست

گلشن ز جوش لاله به خون جگر نشست

رنگ پریده ام چو ز شرم رخت گداخت

شبنم شد و به عارض گلبرگ تر نشست

از آب آهن است سرشکم برنده تر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه