گنجور

 
اسیر شهرستانی

بهار سوختن گردیده شمع بزم ما امشب

توان چیدن گل از بال و پر پروانه ها امشب

چنان کیفیت جام تبسم برده از هوشم

که در چشمم نمی آید نگاه آشنا امشب

نمی دانم سر از بالین تن از بستر چه حال است این

که روز حشر شد در دیده من توتیا امشب

ز یاد روی او دارد دلم هر گوشه ای دامی

چراغان می کند از آه در ویرانه ها امشب

چنان لبریز حسرت گشته چشم از تاب رخسارش

که مژگانم نمی گردد به مژگان آشنا امشب

اسیر از خجلت فرصت نمی دانم چه خواهم کرد

نگاهش گرم دلجویی و من مست حیا امشب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
هلالی جغتایی

شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشب

اجل روزی چو سویم خواهد آمد، گو: بیا امشب

چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا

بیا، بنشین، که جان خواهم سپرد امروز، یا امشب

دل و جانی که بود، آواره شد دوش از غم هجران

[...]

هاتف اصفهانی

مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب

به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب

مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا

نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا

[...]

مشتاق اصفهانی

شب وصل است و آمد یار غیرش از قفا امشب

غم هجران چو فردا خواهد آمد گو بیا امشب

تو چون رفتی نه ماهی بی‌رخت نه هفته مانم

فراغم میکشد البته یا امروز یا امشب

ز هجرت سوختم دیروز و دیشب آه اگر باشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه