گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

یار ما رفت گوییا جان رفت

جان چه قدرش بود که جانان رفت

عمر ما بود رفت چه توان کرد

در پی عمر رفته نتوان رفت

هر که با ما دمی نشد همدم

دم آخر که شد پریشان رفت

رند مستی ز بزم ما کم شد

گوییا در پی حریفان رفت

بود حلّال مشکلات همه

لاجرم چون برفت آسان رفت

نور چشم است در نظر پیداست

گرچه از چشم خلق پنهان رفت

نعمت الله جان به جانان داد

عاشقانه به بزم سلطان رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام