گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۴۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

دل در آن زلف پرشکن بستیم

لاجرم توبه باز بشکستیم

مدتی عقل درد سر می داد

عشق آمد ز عقل وارستیم

خلوت دیده را صفا دادیم

با خیال نگار بنشستیم

ما ز خود فانی و به او باقی

ما به خود نیست و به او هستیم

جان ما راست ذوق پیوسته

جان به جانان خویش پیوستیم

عقل مخمور را چه کار اینجا

ما حریفان رند سرمستیم

بندگانه به خدمت سید

کمری بر میان جان بستیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام