گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۰۷

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

بُود ممکن که من بی جان بمانم

محال است اینکه بی جانان بمانم

مرا ساقی حریف و عشق یار است

نمی خواهم که از یاران بمانم

دوای درد دل درد است و دارم

مباد آن دم که بی درمان بمانم

عزیز مصر عشقم ای برادر

چو یوسف چند در زندان بمانم

چو او پیدا شود پنهان شوم من

وگر پیدا شود پنهان بمانم

اگر نه او مرا بخشد وجودی

همیشه در عدم حیران بمانم

اگر نه عشق او باشد دلیلم

شوم گمراه و سرگردان بمانم

اگر جانم نماند غم ندارم

به جانان زنده جاویدان بمانم

نمی دانم ز غیرت غیرت ای دوست

کدامست غیر تو تا آن بمانم

شوم پیدا اگر پنهان شوی تو

وگر پیدا شوی پنهان بمانم

چو سید بی سر و سامان بمانم

اگر زلف پریشان برفشانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام