گنجور

 
شیخ محمود شبستری

در حضور جماعتی انبوه

رفته بودم پی تفرّج کوه

کمری را شکافت یک یاری

پیش ما ناگهان پی کاری

کرمکی یافتم میان کمر

سیر و سیرآب و سبز و تازه و تر

اندر آنجا مقام خود کرده

چون در آب و گیاه پرورده

هیچگونه مسام و راه گذر

ما ندیدیدم در میان کمر

خلق چون دید صورت آن را

تازه کردند جمله ایمان را

رزق این از کدام راه آمد

که تر و تازه چون گیاه آمد

قوت از بهر قوّت جان است

وان هم از فعل​های یزدان است

فعل حق را سبب نمی​شاید

کم نگردد ز هیچ و نفزاید

بی سبب بین که دارد او زنده

جمع شو تا کی ای پراکنده؟

بسکه دیدیم مرده از خوردن

نادر است از گرسنگی مردن

گر توانگر بوی و گر درویش

نخوری جز که قدر روزی خویش

تو کنی جمع تا فلان بخورد

عاقل این را ز ابلهی شمرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]